موضوعات سایت

برای تعجیل در فرج

من درهمه حـال از احوال پیـروانم آگاهم.امـام زمان(عج).

Loading ... Loading ...

ارزشیابی سایت

ارزیابی شما از سایت

Loading ... Loading ...

ورودی های سایت

برای ارزشیابی سایت،بفرماییدشما از کدام قشر جامعه هستید؟

Loading ... Loading ...

3-سری سه

یعقوب بن یاسر گوید: متوکل به اطرافیانش مى گفت : موضوع ابن الرضا (امام هادى علیه السلام ) مرا خسته و درمانده کرد. از مى گسارى و همنشینى با من سرباز مى زند و من نمى توانم در این باره از او فرصتى بدست آورم (تا او را نزد مردم خفیف و سبک کنم و آلوده و گنهکار نشان دهم ) آنها گفتند: اگر به او راه نمى یابى ، برادرش موسى (مبرقع ) هست . او اهل ساز و آواز است ، مى خورد و مى آشامد عشقبازى مى کند، متوکل گفت ، دنبالش بفرستید و او را بیاورید تا او را در نظر مردم بجاى ابن الرضا جا بزنیم و بگوئیم ابن الرضا همین است .
آنگاه به او نامه نوشت و با احترام حرکتش داد و تمام بنى هاشم و سرلشکران و مردم به استقبالش رفتند با این شرط که چون به سامره وارد شود، متوکل قطعه زمینى به او واگذارد و براى او در آنجا ساختمان کند و مى فروشان و آوازه خوانان را نزد او فرستند و با او احسان و خوش ‍ رفتارى کند و دستگاهى آراسته برایش آماده کند و خودش در آنجا به دیدار او رود.
چون موسى برسید، حضرت ابوالحسن (امام هادى علیه السلام ) در محل پل وصیف که جاى ملاقات واردین بود، به او برخورد، بر او سلام کرد و حقش را ادا نمود. سپس فرمود: این مرد (متوکل ) ترا احضار کرده تا آبرویت را ببرد و از ارزشت بکاهد، مبادا نزد او اقرار کنى که هیچگاه شراب آشامیده ئى مکن که او مى خواهد رسوایت کند، موسى نپذیرفت و حضرت سخنش را تکرار فرمود، چون دید موسى اجابت نمى کند، فرمود: این (مجلسى که متوکل براى تو فکر کرده ) مجلسى است که هرگز تو با او گردهم نیائید، موسى سه سال در آنجا بود، هر روز صبح مى رفت ، به او مى گفتند، متوکل امروز کار دارد، شب بیا، شب مى آمد، مى گفتند، مست است ، صبح مى آمد، مى گفتند، دوا آشامیده ، تا سه سال بدین منوال گذشت و متوکل کشته شد و ممکن نشد با او انجمن کند.

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۴۲۸ روایت ۸

زیدبن على بن حسین بن زید گوید: من بیمار شدم و شبانه پزشکى براى معالجه آمد و دوا برایم نسخه کرد که در شب بیاشامم و تا چند روز آن را داشته باشم ، براى من ممکن نشد (که دوا را در آن شب تهیه کنم ) هنوز پزشک از در بیرون نرفته بود، که نصر (خادم امام دهم علیه السلام ) با شیشه اى که همان دوا در آن بود، وارد شد و گفت : حضرت ابوالحسن به تو سلام مى رساند و مى فرماید: این دوا را در این چند روز داشته باشد، من آن را گرفتم و آشامیدم و بهبودى یافتم .
محمد بن على گوید: زیدبن على به من گفت : کسى که امام را سرزنش ‍ کند و طعنه زند (این روایت یا امامت و فضیلت ائمه را) نمى پذیرد (در صورتى که دلالت روشنى بر علم غیب امام دارد) کجایند غالبان درباره ائمه که این حدیث را بشنوند (و دلیل عقیده خود دانند که علم غیب ذاتى امامست ، در صورتى که چنین نیست و آنها علم غیب را به الهام خدا مى دانند)

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۴۳۰ روایت ۹


تصویر زیر کلیک نمایید

کلیک کنید تا به صفحه مورد نظر بروید

آرشیو سایت

بازدید سایت

افراد آنلاین : 5
تعداد کل مطالب : 446
بازدید امروز : 167
بازدید دیروز : 450
بازدید کل : 19982187