موضوعات سایت

برای تعجیل در فرج

من درهمه حـال از احوال پیـروانم آگاهم.امـام زمان(عج).

Loading ... Loading ...

ارزشیابی سایت

ارزیابی شما از سایت

Loading ... Loading ...

ورودی های سایت

برای ارزشیابی سایت،بفرماییدشما از کدام قشر جامعه هستید؟

Loading ... Loading ...

احادیث

یعقوب بن یاسر گوید: متوکل به اطرافیانش مى گفت : موضوع ابن الرضا (امام هادى علیه السلام ) مرا خسته و درمانده کرد. از مى گسارى و همنشینى با من سرباز مى زند و من نمى توانم در این باره از او فرصتى بدست آورم (تا او را نزد مردم خفیف و سبک کنم و آلوده و گنهکار نشان دهم ) آنها گفتند: اگر به او راه نمى یابى ، برادرش موسى (مبرقع ) هست . او اهل ساز و آواز است ، مى خورد و مى آشامد عشقبازى مى کند، متوکل گفت ، دنبالش بفرستید و او را بیاورید تا او را در نظر مردم بجاى ابن الرضا جا بزنیم و بگوئیم ابن الرضا همین است .
آنگاه به او نامه نوشت و با احترام حرکتش داد و تمام بنى هاشم و سرلشکران و مردم به استقبالش رفتند با این شرط که چون به سامره وارد شود، متوکل قطعه زمینى به او واگذارد و براى او در آنجا ساختمان کند و مى فروشان و آوازه خوانان را نزد او فرستند و با او احسان و خوش ‍ رفتارى کند و دستگاهى آراسته برایش آماده کند و خودش در آنجا به دیدار او رود.
چون موسى برسید، حضرت ابوالحسن (امام هادى علیه السلام ) در محل پل وصیف که جاى ملاقات واردین بود، به او برخورد، بر او سلام کرد و حقش را ادا نمود. سپس فرمود: این مرد (متوکل ) ترا احضار کرده تا آبرویت را ببرد و از ارزشت بکاهد، مبادا نزد او اقرار کنى که هیچگاه شراب آشامیده ئى مکن که او مى خواهد رسوایت کند، موسى نپذیرفت و حضرت سخنش را تکرار فرمود، چون دید موسى اجابت نمى کند، فرمود: این (مجلسى که متوکل براى تو فکر کرده ) مجلسى است که هرگز تو با او گردهم نیائید، موسى سه سال در آنجا بود، هر روز صبح مى رفت ، به او مى گفتند، متوکل امروز کار دارد، شب بیا، شب مى آمد، مى گفتند، مست است ، صبح مى آمد، مى گفتند، دوا آشامیده ، تا سه سال بدین منوال گذشت و متوکل کشته شد و ممکن نشد با او انجمن کند.

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۴۲۸ روایت ۸

زیدبن على بن حسین بن زید گوید: من بیمار شدم و شبانه پزشکى براى معالجه آمد و دوا برایم نسخه کرد که در شب بیاشامم و تا چند روز آن را داشته باشم ، براى من ممکن نشد (که دوا را در آن شب تهیه کنم ) هنوز پزشک از در بیرون نرفته بود، که نصر (خادم امام دهم علیه السلام ) با شیشه اى که همان دوا در آن بود، وارد شد و گفت : حضرت ابوالحسن به تو سلام مى رساند و مى فرماید: این دوا را در این چند روز داشته باشد، من آن را گرفتم و آشامیدم و بهبودى یافتم .
محمد بن على گوید: زیدبن على به من گفت : کسى که امام را سرزنش ‍ کند و طعنه زند (این روایت یا امامت و فضیلت ائمه را) نمى پذیرد (در صورتى که دلالت روشنى بر علم غیب امام دارد) کجایند غالبان درباره ائمه که این حدیث را بشنوند (و دلیل عقیده خود دانند که علم غیب ذاتى امامست ، در صورتى که چنین نیست و آنها علم غیب را به الهام خدا مى دانند)

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۴۳۰ روایت ۹


على بن محمد نوفلى گوید: محمد بن فرج به من گفت : حضرت ابوالحسن (امام هادى ) علیه السلام به من نوشت : اى محمد! کارهایت را بسامان رسان و مواظب خود باش . من مشغول سامان دادن کارم بودم و نمى دانستم مقصود حضرت از آنچه به من نوشته چیست که ناگاه ماءمور آمد و مرا از مصر دست بسته حرکت داد، و تمام دارائیم را توقیف کرد و ۸ سال در زندان بودم ، سپس نامه ئى از حضرت در زندان به من رسید که : اى محمد! در سمت بغداد منزل مکن . نامه را خواندم و گفتم : من در زندانم و او به من چنین مى نویسد؟! این موضوع شگفت آور است . چیزى نگذشت که خدا را شکر مرا رها کردند. و محمد بن فرج به آن حضرت نامه نوشت و درباره ملکش (که بناحق تصرف کرده بودند) سؤ ال کرد حضرت به او نوشت : بزودى بتو برمى گردانند و اگر هم بتو باز نگردد، زیانى بتو نرسد، چون محمد بن فرج بسامره حرکت کرد، برایش نامه آمد که ملک بتو برگشت ، ولى او پیش از گرفتن نامه درگذشت . و احمد بن خضیب بن فرج نوشت و از او تقاضا کرد بسامره رود، محمد به عنوان مشورت مطلب را به امام هادى علیه السلام نوشت ، حضرت به او نوشت : برو، زیرا گشایش و خلاصى تو در آنست انشاءاللّه تعالى . او برفت و پس از اندکى در گذشت

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۴۲۶ روایت ۵

ابویعقوب گوید: شبى محمد (بن فرج ) را پیش از مرگش در برابر امام هادى علیه السلام دیدم : حضرت به او نگریست و او فردا بیمار شد، چند روز که از بیماریش گذشت ، بعیادتش رفتم ، سنگین شده بود، به من خبر داد که امام براى او پارچه ئى فرستاده و او آنرا پیچیده و زیر سرش ‍ گذاشته ، سپس او را در همان پارچه کفن کردند. ابویعقوب گوید: امام هادى علیه السلام را همراه ابن خضیب دیدم ، ابن خضیب به حضرت عرض کرد: ((راه برو قربانت گردم )) فرمود: تو جلوترى ، چهار روز بیشتر نگذشت که چوبهاى شکنجه را بپاى ابن خضیب گذارند و سپس خبر مرگش رسید. و از او روایت شده که چون ابن خضیب درباره خانه اى که از آن حضرت مطالبه مى کرد پافشارى نمود، امام برایش پیغام داد: با درخواست از خداى عزوجل ترا به روزگارى مى نشانم که اثرى از تو بجا نماند، سپس ‍ خداى عزوجل هم او را در همان ایام گرفتار ساخت

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۴۲۶ روایت ۶

یکى از اصحاب ما (شیعیان ) گوید. رونوشت نامه متوکل را به امام هادى علیه السلام ، در سال ۲۴۳ از یحیى بن هرثمه گرفتم . این است متن آن نامه . بسم الله الرحمن الرحیم ، اما بعد، همانا امیرالمؤ منین (یعنى خودم که متوکل عباسى مى باشم ) قدر تو را مى شناسد و خویشاوندى تو را (با پیغمبر و هم با خود) رعایت مى کند و حق تو را لازم مى داند و براى اصلاح حال تو و خاندانت و عزت و خوشبختى و آسودگى تو و ایشان هرچه لازم باشد، فراهم مى کند و از این رفتار خشنودى پروردگار و انجام دادن حقى که از تو و ایشان بر او واجب است ، طلب مى کند. امیرالمؤ منین عقیده دارد عبدالله بن محمد را از تولیت جنگ و نماز در مدینه پیغمبر صلى الله علیه وآله عزل کند، زیرا چنانکه تذکر داده بودى ، حق شما را نشناخته و ارزشت را سبک گرفته و مشاء را به کارى متهم ساخته و نسبت داده (یعنى دعوى خلافت ) که امیرالمؤ منین بر کنارى و درستى نیت شما را در عدم اراده و آماده نبودن ترا براى آن کار مى داند و امیرالمؤ منین منصب و ماءموریت عبدالله را به محمد بن فضل داد و او را با احترام و تعظیم و شنوائى از شما و اینکه با این رفتار تقرب به خدا و امیرالمؤ منین جوید دستور داد. امیرالمؤ منین مشتاق دیدار و تجدید عهد با شماست . شما هم اگر دیدار و اقامت نزد او را تا هر مدتى که خواهى ، حرکت کن و هر کسى را که دوست دارى از خانواده و غلامان و اطرافیانت همراه بیاور، و مسافرتت با مهلت و آرامش باشد، هر زمان خواهى کوچ کن و هر زمان خواهى بارانداز و هر گونه خواهى راه پیما. و اگر دوست دارى یحیى بن هرثمه پیشکار امیرالمؤ منین و سربازانى که همراه او است ، پشت سرت بیایند و در کوچ کردن و راه پیمودن دنبال شما باشند، به اختیار و دستور شماست ، هر گونه خواهى حرکت کنید تا نزد امیرالمؤ منین برسید. که هیچ یک از برادران و فرزندان و اهل بیت و ویژگیانش منزلتى پر مهر و وحسب و شرافتى پسندیده تر از تو ندارند و امیرالمؤ منین نسبت به ایشان دلسوزتر و مهربانتر و خوش رفتارتر و خاطر جمع تر نیست انشاء الله تعالى و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته . نویسنده ابراهیم بن عباس و صلى الله علیه وآله و سلم .

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۴۲۷ روایت۷


تصویر زیر کلیک نمایید

کلیک کنید تا به صفحه مورد نظر بروید

آرشیو سایت

بازدید سایت

افراد آنلاین : 7
تعداد کل مطالب : 446
بازدید امروز : 251
بازدید دیروز : 445
بازدید کل : 19981821