موضوعات سایت

برای تعجیل در فرج

من درهمه حـال از احوال پیـروانم آگاهم.امـام زمان(عج).

Loading ... Loading ...

ارزشیابی سایت

ارزیابی شما از سایت

Loading ... Loading ...

ورودی های سایت

برای ارزشیابی سایت،بفرماییدشما از کدام قشر جامعه هستید؟

Loading ... Loading ...

امام حسن عسکری.ع.

آن حضرت در ماه (رمضان و طبق نسخه دیگر در ماه ) ربیع الاخر به سال ۲۳۲ متولد شد، و در روز جمعه هشتم ربیع الاول سال ۲۶۰ به سن ۲۸ سالگى در گذشت و در خانه خودش که پدرش هم در آنجا دفن شده بود بخاک سپرده شد، مادرش ام ولد و نامش حدیث (یا سوسن ) بوده است


احمد بن عبدالله خاقان که دشمنى سختى با على و اولادش داشت ، متصدى املاک و خراج شهر قم بود. روزى در مجلسش از علویان و مذاهبشان سخن به میان آمد، او گفت : من در سامره مردى از اولاد على را از لحاظ رفتار و وقار و پاکدامنى و نجابت و بزرگوارى در خانواده خودش و بنى هاشم مانند حسن بن على بن محمد، ابن الرضا ندیدم و نشناختم که خاندان خودش و بنى هاشم و سرلشکران وزیران و همه مردم او را بر سال خورده گان و اشراف مقدم بدارند. زیرا من روزى بالاى سر پدرم ایستاده بودم و آن روزى بود که براى پذیرفتن مردم مى نشست ، ناگاه دربانانش در آمدند و گفتند ابو محمد، ابن الرضا دم در است ، پدرم به آواز بلند گفت : اجازه اش دهید. من تعجب کردم از اینکه در محضر پدرم مردى را بکنیه معرفى کردند، در صورتى که جز خلیفه و ولیعهد و نماینده سلطان نزد او به کنیه معرفى نمى شد.
سپس مردى گندمگون ، خوش اندام ، نیکو رخسار، خوش پیکر، تازه جوان با جلالت و هیبت وارد شد، چون نگاه پدرم به او افتاد، برخاست و چند قدم استقبالش کرد، با آنکه گمان ندارم چنین کارى را نسبت به هیچ بنى هاشم و سرلشکرى بکند، چون نزدیکش ، رسید با او معانقه کرد و صورت و سینه اش بوسید و دستش را گرفت و روى مسندى که خودش نشسته بود، او را نشانید، و پهلوى او نشست و متوجه او شد و با او به سخن پرداخت و خود را قربان او مى کرد، من از آنچه از پدرم مى دیدم در شگفت بودم که دربان آمد و گفت موفق (برادر و سرلشکر خلیفه عباسى ) آمده است و هر گاه موفق نزد پدرم مى آمد، دربانان و افسران مخصوصش جلو مى رفتند و از در خانه تا مسند پدرم به صف مى ایستادند تا او بیاید و برود، پدرم رو به ابى محمد داشت و با او سخن مى گفت تا نگاهش به غلامان مخصوص موفق افتاد، آنگاه گفت : خدا مرا قربانت کند، اکنون هرگاه بخواهید (مى توانید تشریف ببرید) و به دربانانش گفت : او را از پشت صف ببرید تا آن مرد یعنى موفق او را نبیند. او برخاست و پدرم هم برخاست و با او معانقه کرد و برفت .
من به دربانان و غلامان پدرم گفتم : واى بر شما!! این چه شخصى بود که او را با کنیه به پدرم معرفى کردید و پدرم با او چنین رفتار کرد؟ گفتند: او از اولاد على است و او را حسن بن على مى نامند و به ابن الرضا معرفى مى شود، شگفتم افزون گشت و در تمام آن روز پریشان و نا آرام بودم و درباره او و آنچه او رفتار پدرم نسبت به او دیده بودم مى اندیشیدم تا شب شد، و عادت پدرم این بود که نماز عشا را مى گزارد، سپس براى مشورتهاى مورد نیاز و آنچه باید به عرض سلطان برسد مجلس مى کرد. چون نمازش را گزارد و جلوس کرد، آمدم و در برابرش نشستم ، در حالى که دیگرى نزد او نبود.
به من گفت ! احمد! کارى دارى ؟ گفتم آرى ، پدر! اگر اجازه دهى سؤ ال کنم ، گفت : پسر جان اجازه دادم ، هر چه خواهى بگو. گفتم ، اى پدر! مردى که امروز صبح دیدم نسبت به او احترام و بزرگداشت و تعظیم نمودى و خود و پدر و مادرت را قربانش کردى که بود؟ گفت ، پسر جان ! او امام رافضیان است ، او حسن بن على است که بابن رضا معروفست ، آنگاه ساعتى سکوت کرد و سپس گفت : پسر جان ! اگر امامت از خلفاء بنى عباس جدا شود، هیچکس از بنى هاشم جز او سزاوار آن نیست و او براى فضیلت و پاکدامنى و رفتار و خویشتندارى و پرهیزگارى و عبادت و اخلاق شریف و شایستگیش سزاوار خلافت مى باشد اگر پدرش را مى دیدى ، مردى بود روشنفکر، نجیب ، با فضیلت ، با آنچه از پدرم شنیدم ، ناراحتى و اندیشه و خشمم بر او افزون گشت و کردار و گفتار او را نسبت به وى زیاده از حد دانستم . پس از آن اندیشه ئى جز پرسش از حال او و جستجوى درباره او نداشتم . از هر یک از بنى هاشم و سران و نویسندگان و قضات و فقها و مردم دیگر که مى پرسیدم ، او را در نهایت احترام و بزرگوارى و مقام بلند و سخن نیک و تقدیم بر تمام فامیل و بزرگترانش معرفى مى کردند. سپس مقام و ارزش او در نظرم بزرگ شد، زیرا هیچ دشمن و دوست او را ندیدم ، جز آنکه از او به نیکى یاد مى کرد و مدحش مى نمود.
یکى از حضار مجلس که اشعرى مذهب بود گفت : اى ابابکر از برادرش ‍ جعفر چه خبر دارى ؟ گفت : جعفر کیست که حالش را بپرسى و او را همدوش حسن (بن على ، ابن الرضا) سازى : او متجاهر بفسق و آلوده و بى آبرو و دائم الخمر و پست ترین مردى که دیده ئى (دیده ام ) مى باشد و پرده در خود و بى وزن و سفیه است .
در زمان وفات حسن بن على سر گذشتى از سلطان و اصحابش پیش آمد که من تعجب کردم و گمان نمى کردم چنان شود و آن سر گذشت این بود که : چون ابن الرضا بیمار شود، به پدرم خبر دادند که او بیمار است . پدرم فورى سوار شد و بدارالخلافه رفت و زود بر گشت و پنج تن از خدمتگزاران امیرالمؤ منین (متعمد عباسى ) که همگى از ثقات و خواص بودند و تحریر (خادم مخصوص خلیفه ) هم در میان آنها بود، همراهش بودند. پدرم به آنها دستور داد که در خانه حسن بن على باشند و از حالش خبر گیرند و به چند تن از پزشگان هم پیغام داد که شبانه روز در منزلش باشند و بقاضى القضات پیغام داد که نزد او بیاید و به او دستور داد که ده تن از اصاحبش را که نسبت بدین و امانت و پرهیزگارى آنها اطمینان دارد احضار کند و به منزل آن حضرت فرستد تا شبانه روز در آنجا باشند.
همه این اشخاص آنجا بودند تا آن حضرت وفات کرد، و شره سامره یک پارچه ناله شد، سلطان ماءمورى به خانه حضرت فرستاد که اتاقها را بازرسى کرد و هر چه در آنجا بود، مهر و موم نمود و در جستجوى فرزند او بود، و زنانى که آبستنى را تشخیص مى دادند آوردند و کنیزان آن حضرت را بازرسى کردند، یکى از آنها گفت : در اینجا کنیزى است که آبستن است ، او را در اتاقى نگه داشتند و نحریر خادم و اصحابش را با چند زن بر او گماشتند، سپس آماده تجهیز آن حضرت شدند و بازارها را بستند و بنى هاشم و سرلشکران و پدرم و مردم دیگر دنبال جنازه اش ‍ بودند، در آن روز سامره مانند روز قیامت شده بود.
چون از تجهیزش فارغ شدند، سلطان دنبال (برادر خود) ابو عیسى بن متوکل فرستاد و دستور داد بر جنازه نماز بخواند، چون جنازه آماده نماز شد، ابو عیسى پیش آمد و پرده از روى حضرت برداشت و او را بعلویان و عباسیان بنى هاشم و سر لشکران و نویسندگان و قضات و معدلان (کسانى که بعدالت حکم مى کنند) نشان داد و گفت : این حسن بن على بن محمد بن الرضا است که به اجل خود و در بستر خود مرده است و جمعى از خدمتگزاران امیرالمؤ منین و مردم ثقه مانند فلان و فلان و از قضات هم فلان و فلان و از پزشگان فلان و فلان بربالینش حاضر بوده اند (ولى بقول مرحوم مجلسى این کارها بیشتر دلالت دارد که همان سلطان امام را کشته و مسموم ساخته است ) آنگاه رویش را پوشید و دستور داد جنازه را بر دارند، جنازه از وسط منزل برداشته شد و در خانه اى که پدرش دفن شده بود، بخاک سپرده شد.
چون دفنش کردند، سلطان و مردم به جستجوى فرزندش برخاستند و منزلها و خانه ها تفتیش بسیار کردند و از تقسیم میراثش دست نگه داشتند، و کسانى که به پاسدارى کنیزى که احتمال آبستن بودنش را مى دادند گماشته بودند، و همواره آنجا بودند، تا معلوم شد آبستن نبوده ، آنگاه میراثش را میان مادر و برادرش جعفر تقسیم کردند و مادرش ‍ ادعاء وصیت او را داشت و نزد قاضى هم ثابت شد و سلطان باز هم در جستجوى فرزند آن حضرت بود (زیرا خبر فرزند داشتن آن حضرت که از امام صادق علیه السلام به او رسیده بود نزدش قطعى و مسلم بود).
سپس جعفر نزد پدرم آمد و گفت : مقام و منصب برادرم را به من بده . من سالى ۲۰ هزار دینار برایت مى فرستم . پدرم به او تندى کرد و بد گفت و به او گفت : اى احمق ! سلطان بر روى کسانى که به امامت پدر و برادرت معتقدند شمشیر کشید تا آنها را از آن عقیده برگرداند و نتوانست این کار را عملى کند (زیرا مردم از روى اخلاص و صمیمیت به آنها معتقد بودند) پس اگر شیعیان پدر و برادرت را امام مى دانند، نیازى به سلطان و غیر سلطان ندارى که منصب آنها را به تو دهند، و اگر نزد شیعیان این منزلت را ندارى ، به وسیله ما بدان نخواهى رسید و چون جعفر چنین سخنى گفت ، پدرم او را پست و سست عقل دانست و بیرونش کرد و تا زنده بود، اجازه نداد نزدش آید، ما از سامره بیرون آمدیم و سلطان باز هم در جستجوى خبر فرزند حسن بن على علیهماالسلام بود.
شرح مجلسى علیه الرحمه از کمال الدین صدوق روایتى نقل مى کند که ابوالادیان خادم و نامه رسان امام حسن عسکرى علیه السلام به امر آن حضرت به مدائن رفت و روزى که به سامره برگشت امام وفات کرده بود ابوالادیان جعفر را دید که آماده نماز خواندن بر امام شد، ناگاه کودکى را دید پیش آمد و عباى جعفر را کشید و فرمود: عمو! عقب بایست که من به نماز خواندن بر پدرم از تو سزاوارترم

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۴۳۰ روایت ۱


محمد بن اسماعیل گوید: حضرت ابو محمد (امام یازدهم ) علیه السلام قریب ۲۰ روز پیش از مرگ المعتز به اسحاق بن جعفر زبیرى نوشت : در خانه ات بنشین تا حادثه اى پیش آید، چون بریحه کشته شد، اسحاق به حضرت نوشت : حادثه پیش آمد اکنون چه دستور مى فرمائى ؟ حضرت نوشت : این پیش آمد (که تو گمان کرده ئى ) نیست ، پیش آمد دیگرى هست ، سپس کار المعتز بدانجا رسید که رسید.
و نیز همین را وى گوید: به مرد دیگرى نوشت : عبدالله بن محمد بن داود کشته مى شود و این نوشته ده روز پیش از کشته شدنش بود چون روز دهم رسید او کشته شد

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۴۳۶ روایت ۲


محمد بن على بن ابراهیم بن موسى بن جعفر علیهماالسلام گوید: کار ما سخت و دشوار گردید، پدرم به من گفت : با من بیا نزد این مرد یعنى ابو محمد (امام عسکرى علیه السلام ) برویم ، زیرا از او جوانمردى شنیده مى شود، گفتم : او را مى شناسى ؟ گفت : نمى شناسم و هرگز او را ندیده ام ، سپس آهنگ او کردیم ، پدرم در بین راه به من مى گفت : چقدر احتیاج به ۵۰۰ درهم داریم . اگر به ما بدهد ۲۰۰ درهمش را براى پوشاک و ۲۰۰ درهمش را براى بدهى و ۱۰۰ درهمش را براى مخارج صرف مى کنیم ، من هم با خود گفتم : کاش به من هم ۳۰۰ درهم بدهد که با ۱۰۰ درهمش الاغى بخرم و ۱۰۰ درهمش براى خرجى و ۱۰۰ دیگرش براى پوشاک باشد تا به کوهستان (همدان و اطرافش ) بروم . چون به در خانه رسیدیم ، غلامش آمد و گفت : على بن ابراهیم با پسرش محمد در آیند، چون وارد شدیم و سلام کردیم ، به پدرم فرمود: اى على ! چرا تاکنون نزد ما نیامدى ؟ پدرم گفت : آقاى من ! خجالت مى کشیدم با این وضع به ملاقات شما آیم ، چون از نزدش بیرون رفتیم ، غلامش آمد و به پدرم کیسه پولى داد و گفت : این ۵۰۰ درهم است که ۲۰۰ آن براى پوشاک و ۲۰۰ آن براى بدهى و ۱۰۰ آن براى خرجیت باشد. و کیسه ئى به من داد و گفت ، این ۳۰۰ درهم است ، ۱۰۰ درهمش براى خرید الاغ و ۱۰۰ درهمش براى پوشاک و ۱۰۰ درهمش براى مخارجت باشد. و به کوهستان نرو، بلکه به سوراء برو. او به سوراء رفت و با زنى ازدواج کرد و اکنون هزار دینار عایدى املاک دارد، با وجود این واقفى مذهب است (یعنى هفت امامى است و عقیده دارد موسى بن جعفر علیه السلام نمرده و او امام قائم است ) محمد بن ابراهیم گوید، به او گفتم : واى بر تو! مگر دلیلى روشن تر از این مى خواهى ؟! (که امام یازدهم از دل تو آگاه باشد و به مقدار احتیاجت به تو کمک کند) او گفت : این امرى است که بدان عادت کرده ایم (یعنى کیش و مذهب خانوادگى ماست )

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۴۳۶ روایت ۳


احمد بن حارث قزوینى گوید: من با پدرم در سامره بودم ، و پدرم دامپزشک اصطبل امام حسن عسکرى علیه السلام بود. مستعین باللّه (خلیفه عباسى ) استرى داشت که در زیبائى و بزرگى مانند نداشت ، ولى از سوارى دادن و لجام و زین گرفتن سرپیچى مى کرد، رام کنندگان ستور بر سرش ریخته بودند و چاره ئى براى سوارى او نیافته بودند، یکى از همدمان خلیفه گفت : یا امیرالمؤ منین ! چرا دنبال حسن بن رضا نمى فرستى تا بیاید، یا این استر را سوار شود و یا او را بکشد ناراحت شوى .
خلیفه نزد ابو محمد (امام عسکرى علیه السلام ) فرستاد، پدرم نیز همراه او بود، پدرم گوید: چون حضرت وارد خانه شد، من با او بودم ، نگاهى به استر کرد که در صحن منزل ایستاده بود، بجانب او رفت و دست بر کپلش گذاشت ، استر را دیدم که عرق از او سرازیر است ، سپس ‍ نزد مستعین رفت و سلام کرد مستعین او را خوش آمد گفت و نزدیک خود نشانید، و گفت : اى ابا محمد! این استر را لجام گذار. حضرت بپدرم گفت : غلام لجامش گذارد، مستعین گفت : خود شما لجامش ‍ گذارید، حضرت رولباسیش را کنار گذاشت و برخاست و او را زین گذاشت و برگشت . مستعین گفت : میل دارید سوارش شوید؟ فرمود: آرى بر او سوار شد، بدون اینکه سرکشى کند و در میان منزل او را براند، راندنى تند و آرام و بهترین راندنى که ممکن است ، سپس برگشت و فرود آمد.
مستعین گفت : اى ابا محمد! آنرا چگونه دیدى ؟ فرمود: اى امیرالمؤ منین ! در زیبائى و مهارت رفتار مانندش ندیده ام . و چنین استرى جز امیرالمؤ منین را شایسته نیست . خلیفه گفت : اى ابا محمد! امیرالمؤ منین هم شما را بر آن نشانید (و بشما بخشید) حضرت بپدرم فرمود: غلام آن را بگیر، پدرم آن را گرفت و افسار کشید

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۴۳۷ روایت ۴


ابو هاشم جعفرى گوید: از نیازمندى خود بامام حسن عسکرى علیه السلام شکایت کردم ، حضرت با تازیانه اش بزمین کشید و بگمانم با دستمالى بود که روى آن را پوشید و ۵۰۰ اشرفى بیرون آورد و فرمود اى ابا هاشم ! بگیر و ما را معذوردار (که کم است یا از اینکه دیر بتو رسیدیم تا خودت سؤ ال کردى )

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۴۳۸ روایت ۵


ابى على مطهر در سال قادسیه بآن حضرت نوشت که مردم از رفتن بمکه منصرف مى شوند، و او هم از تشنگى ترس دارد. حضرت نوشت ؟ ((بروید، بیمى بر شما نیست ان شاء اللّه )) سپس آنها بسلامت برفتند و الحمدلله رب العالمین


اصول کافى جلد ۲ صفحه ۴۳۹ روایت ۶

شرح :

قادسیه قریه اى است نزدیک کوفه و سال قادسیه ، سالى است که مردمى که عازم حج بودند، از ترس تشنگى از آنجا برگشتند و بمکه نرفتند جز مطهر و یاران او

جماعتى بر جعفرى که شخصى است از اولاد جعفر (طیار یا جعفر بن متوکل ) حمله کردند و او تاب مقاومت آنها را نداشت ، شکایت خود را بامام حسن عسکرى علیه السلام نوشت . حضرت در جواب نوشت : از این جهت بى نیاز مى شوید ان شاء اللّه تعالى )) او با جماعتى اندک بر آنها حمله برد، با آنکه آنها بیش از۲۰ هزار و او با کمتر از هزار نفر ایشان را ریشه کن ساخت

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۴۳۹ روایت ۷


امام حسن عسکرى علیه السلام را نزد على بن نارمش که دشمن ترین مردم با اولاد ابیطالب بود زندان کردند، و به او گفتند، بر او هر چه خواهى سخت گیر و سخت گیر. حضرت بیش از یک روز، نزد او نبود که احترام و بزرگداشت آن حضرت در نظر او بجائى رسید که در برابر او چهره بر خاک مى گذاشت و دیده از زمین بر نمى داشت ، حضرت از نزد او خارج شد، در حالى که بصیرت او به آن حضرت از همه بیشتر و ستایشش او را از همه نیکوتر بود

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۴۳۹ روایت ۸


ادامه دارد

تصویر زیر کلیک نمایید

کلیک کنید تا به صفحه مورد نظر بروید

آرشیو سایت

بازدید سایت

افراد آنلاین : 2
تعداد کل مطالب : 447
بازدید امروز : 114
بازدید دیروز : 376
بازدید کل : 19982888