موضوعات سایت

برای تعجیل در فرج

من درهمه حـال از احوال پیـروانم آگاهم.امـام زمان(عج).

Loading ... Loading ...

ارزشیابی سایت

ارزیابی شما از سایت

Loading ... Loading ...

ورودی های سایت

برای ارزشیابی سایت،بفرماییدشما از کدام قشر جامعه هستید؟

Loading ... Loading ...

امام محمدتقی.ع.

آن حضرت در ماه رمضان سال ۱۹۵ متولد شد و در آخر ذیقعده سال ۲۲۰ درگذشت و ۲۵ سال و ۲ ماه و ۱۸ روز داشت و در شهر بغداد در گورستان قریش کنار قبر جدش موسى بن جعفر علیه السلام بخاک سپرده شد، معتصم عباسى آن حضرت را در آغاز سالى که وفات نمود، به بغداد روانه کرد. مادرش ام ولد و نامش سبى که نوبیه بود و برخى گفته اند نامش خیزران بود، و روایت شده که او از خاندان ماریه مادر ابراهیم بن رسول اللّه صلى الله علیه وآله بوده است .
على بن خالد گوید: محمد که زیدى مذهب بود، گفت : من در سامرا بودم که با خبر شدم مردى در اینجا زندانى است که او را کت بسته از طرف شام آورده اند و مى گویند ادعاء نبوت کرده است .
على بن خالد گوید: من پشت در زندان رفتم و با دربانان و پاسبانان مهربانى کردم ، تا توانستم خود را به او برسانم ، او را مردى فهمیده دیدم ، به او گفتم : اى مرد! داستان تو چیست ؟ گفت : من مردى بودم که در شام جائى که نامش موضع راءس الحسین است عبادت مى کردم ، در آن میان که مشغول عبادت بودم شخصى نزد من آمد و گفت : برخیز برویم ، من همراه او شدم ، ناگاه خود را در مسجد کوفه دیدم ، به من گفت : این مسجد را مى شناسى ؟ گفتم : آرى مسجد کوفه است ، پس او نماز گزارد و من هم با او نماز گزاردم در آن هنگام که همراه او بودم ، ناگاه دیدم در مسجد پیغمبر صلى الله علیه وآله در مدینه مى باشم ، او به پیغمبر صلى الله علیه وآله سلام داد، من هم سلام دادم و نماز گزارد، منهم با او نماز گزاردم و بر پیغمبر صلى الله علیه وآله صلوات فرستاد، باز در همان اثناء که همراه او بودم ، خود را در مکه دیدم و پیوسته مناسکش را انجام مى داد و من هم همراه او انجام مناسک مى کردم که ناگاه خود را در جائى که عبادت خدا مى کردم در شام دیدم .
چون سال آینده شد، باز بیامد و مانند سال گذشته با من رفتار کرد، در آنجا چون از مناسک فارغ شدیم و مرا بشام باز گردانید و خواست از من جدا شود، به او گفتم : تقاضا مى کنم بحق کسى که ترا بر آنچه من دیدم توانا ساخته که به من بگوئى تو کیستى ! فرمود؟ من محمد بن على بن موسایم ، این خبر شهرت یافت تا بگوش محمد بن عبدالملک زیات (وزیر معتصم که پدرش روغن زیت فروش بوده ) رسید، او نزد من فرستاد و مرا گرفت و در زنجیر کرد و بعراق فرستاد.
من به او گفتم : گزارش داستان خود را به محمد بن عبدالملک برسان ، او هم چنان کرد و هر چه واقع شده بود در گزارش خود نوشت ، محمد در پاسخ او نوشت : بهمان کسى که ترا در یکشب از شام به کوفه و از کوفه به مدینه و از مدینه بمکه و از مکه بشام برد، بگو از زندانت خارج کند.
على بن خالد گوید: داستان او مرا اندوهگین کرد و بحالش رقت کردم و دلداریش دادم و امر بصبرش نمودم ، سپس صبح زود نزدش رفتم ، دیدم سربازان و سرپاسبان و زندانبان و خلق اللّه انجمن کرده اند، گفتم چه خبر است ؟ گفتند: مردى که ادعاء نبوت کرده بود و او را از شام آورده بودند، دیشب در زندان گم شده ، معلوم نیست به زمین فرو رفته یا پرنده ئى او را ربوده است

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۴۱۳ روایت ۱


عبداللّه بن رزین گوید: من در مدینه شهر پیغمبر صلى الله علیه و آله مجاور بودم و امام جواد علیه السلام هر روز هنگام ظهر بمسجد مى آمد و در صحن فرود مى شد و بطرف پیغمبر صلى الله علیه و آله مى رفت ، بآن حضرت سلام مى داد و سپس بجانب خانه فاطمه علیهماالسلام برمى گشت و نعلینش را مى کند و به نماز مى ایستاد، شیطان به من وسوسه کرد و گفت : چون فرود آمد، برو و از خاکى که بر آن قدم مى گذارد برگیر (در صورتى که امام باین امر راضى نبود و استحباب چنین کارى از هیچ معصومى روایت نشده است ) من در آن روز بانتظار نشستم تا این کار را انجام دهم ، چون ظهر شد، حضرت بیامد و بر الاغش سوار بود، ولى در محلى که همیشه فرود مى آمد پائین نشد، بلکه روى سنگى که در مسجد بود فرود آمد، آنگاه وارد شد و بر پیغمبر صلى الله علیه وآله سلام داد، سپس بجائى که نماز مى گذاشت رفت و چند روز چنین کرد.
با خود گفتم : چون نعلینش را (براى نماز) بیرون کرد مى روم و ریگهائى را که بر آن قدم نهاده بر مى گیرم ، چون فردا شد، نزدیک ظهر بیامد و روى سنگ پائین شد و بمسجد در آمد و بپیغمبر صلى الله علیه وآله سلام داد، سپس بجاى نمازش رفت و با نعلینش نماز گزارد و آنها را بیرون نیاورد و تا چند روز چنین مى کرد.
با خود گفتم : اینجا برایم ممکن نشد، من باید بدر حمام بروم ، چون وارد حمام شد، از خاکى که بر آن قدم نهاده برگیرم . پرسیدم حضرت بکدام حمام مى رود؟ گفتند: حمامى که در بقیع است و صاحبش مردى از خاندان طلحه است ، من روزى را که آنحضرت بحمام مى رفت پرسیدم و دانستم ، بدر حمام رفتم و نزد طلحى (صاحب حمام ) نشستم و با او سخن مى گفتم و در انتظار آمدن آن حضرت بودم .
طلحى به من گفت : اگر مى خواهى بحمام بروى ، بر خیز و برو که یکساعت دیگر براى تو ممکن نیست گفتم : چرا؟ گفت : زیرا ابن الرضا مى خواهد بحمام آید، گفتم : ابن الرضا کیست ؟ گفت : مردى است شایسته و پرهیزگار از آل محمد. گفتم : مگر نمى شود دیگرى با او بحمام رود؟ گفت : هر وقت او مى آید حمام را برایش خلوت مى کنیم ، ما در این سخن بودیم که با غلامانش تشریف آورد و غلامى در پیشش بود که حصیرى همراه داشت ، وارد رختکن حمام شد و حصیر را پهن کرد، حضرت هم رسید و سلام کرد و با الاغش وارد حجره شد و برختکن رفت و روى حصیر پیاده شد.
من بطلحى گفتم : همین است کسى که او را بشایستگى و پرهیزگارى معرفى کردى ؟!! (پس چرا سواره برختکن حمام رفت ؟) گفت : بخدا که او هیچگاه غیر از امروز چنین نمى کرد، من با خود گفتم : نیت من سبب این عمل شد و من او را بر این کار وا داشتم (من او را باین جنایت نسبت دادم ) باز با خود گفتم : انتظار مى کشم تا بیرون بیاید، شاید بتوانم بمقصود رسم ، چون بیرون آمد، لباس پوشید و الاغ را طلبید تا در رختکن آورند، از همان روى حصیر سوار شد و بیرون رفت ، با خود گفتم بخدا که من آن حضرت را اذیت کردم ، دیگر نمى کنم و هرگز باین فکر نمى افتم و بر آن تصمیم جدى گرفتم .
سپس چون آنروز وقت ظهر شد سوار الاغش بیامد و در همان صحن که فرود مى آمد پیاده شد و وارد مسجد گشت و بپیغمبر صلى الله علیه وآله سلام داد و در جائى که در خانه فاطمه علیهماالسلام نماز مى گزارد بیامد و نعلینش را بکند و بنماز ایستاد

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۴۱۴ روایت ۲


على بن اسباط گوید: امام جواد علیه السلام بطرف من مى آمد و من بسر و پاى آن حضرت مى نگریستم تا اندامش را براى رفقاى خود در مصر وصف کنم ، من در این فکر بودم که آن حضرت بنشست و فرمود:
اى على ! همانا خدا درباره امامت حجت آورده ، چنانکه درباره نبوت آورده و فرموده : ((در کودکى به او حکمت (داورى ) دادیم ۱۳ سوره ۱۹ )) و باز فرموده : ((چون به نیرومندى رسید)) ((و چهل ساله شد)) پس رواست که در کودکى بامام حکمت (داورى ) داده شود چنانکه رواست در سن چهل سالگى به او عطا شود (بحدیث ۹۹۲ رجوع شود

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۴۱۶ روایت ۳


محمد بن ریان گوید: ماءمون براى امام جواد علیه السلام هر نیرنگى که داشت بکار برد (تا شاید آن حضرت را آلوده و دنیاطلب نشان دهد) ولى او را ممکن نگشت ، چون درمانده شد و خواست دخترش را براى زفاف نزد حضرت فرستد، دویست دختر از زیباترین کنیزان را بخواست و به هر یک از آنها جامى که در آن گوهرى بود بداد تا چون حضرت بکرسى دامادى نشیند، در پیشش دارند، امام به آنها هم توجهى نفرمود.
مردى بود بنام مخارق آوازه خوان و تار زن و ضرب گیر که ریش درازى داشت . ماءمون او را (براى این کار) دعوت کند. او گفت : یا امیرالمؤ منین ! اگر امام جواد مشغول کارى از امور دنیا باشد من ترا درباره او کارگزارى مى کنم (چنانکه تو خواهى او را بدنیا مشغول مى کنم ) سپس در برابر امام جواد علیه السلام نشست و عرعر خرى کرد که اءهل خانه نزدش گرد آمدند و شروع کرد با سازش مى زد و آواز مى خواند، ساعتى چنین کرد، امام جواد علیه السلام به او توجه نمى فرمود و براست و چپ هم نگاه نمى کرد، سپس سرش را بجانب او بلند کرد و فرمود: اى ریش بلند! از خدا بترس ، ناگاه ساز و ضرب از دستش بیفتاد و تا وقتى که مرد دستش ‍ کار نمى کرد.
ماءمون از حال او پرسید: جواب داد، چون امام جواد علیه السلام بر من فریاد زد، دهشتى به من دست داد که هرگز از آن بهبودى نمى یابم

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۴۱۷ روایت ۴


داود بن قاسم جعفرى گوید: خدمت امام جواد علیه السلام رسیدم و سه نامه بى آدرس همراه من بود که بر من مشتبه شده بود، و اندوهگین بودم ، و حضرت یکى از آنها را برداشت و فرمود: این نامه زیاد بن شبیب است ، دومى را برداشت و فرمود: این نامه فلانى است ، من مات و مبهوت شدم حضرت لبخندى زد.
و نیز ۳۰۰ دینار به من داد و امر فرمود که آن رانزدیکى از پسر عموهایش ‍ برم و فرمود: آگاه باش که او بتو خواهد گفت : مرا به پیشه ورى راهنمائى کن تا با این پول از او کالائى بخرم ، تو او را راهنمائى کن . داود گوید: من دینارها را نزد او بردم ، به من گفت ، اى ابا هاشم ! مرا به پیشه ورى راهنمائى کن تا با این پول از او کالائى بخرم ، گفتم : آرى مى کنم .
و نیز ساربانى از من تقاضا کرده بود به آن حضرت بگویم : او را نزد خود بکارى گمارد، من خدمتش رفتم تا درباره او با حضرت سخن گویم ، دیدم غذا مى خورد و جماعتى نزدش هستند، براى من ممکن نشد با او سخن گویم .
حضرت فرمود: اى ابا هاشم ! بیا بخور و پیشم غذا نهاد، آنگاه بدون آنکه من پرسش کنم فرمود: اى غلام ! ساربانى را که ابوهاشم آورده نزد خود نگه دار.
و نیز روزى همراه آن حضرت به بستانى رفتم و عرض کردم : قربانت گردم ، من بخوردن گل آزمند و حریصم ، درباره من دعا کن و از خدا بخواه ، حضرت سکوت کرد و بعد از سه روز دیگر خودش فرمود: اى ابا هاشم ! خدا گل خوردن را از تو دور کرد، ابو هاشم گوید: از آن روز چیزى نزد من مبغوض تر از گل نبود

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۴۱۸ روایت ۵


ادامه دارد

تصویر زیر کلیک نمایید

کلیک کنید تا به صفحه مورد نظر بروید

آرشیو سایت

بازدید سایت

افراد آنلاین : 2
تعداد کل مطالب : 446
بازدید امروز : 328
بازدید دیروز : 378
بازدید کل : 19982726