موضوعات سایت

برای تعجیل در فرج

من درهمه حـال از احوال پیـروانم آگاهم.امـام زمان(عج).

Loading ... Loading ...

ارزشیابی سایت

ارزیابی شما از سایت

Loading ... Loading ...

ورودی های سایت

برای ارزشیابی سایت،بفرماییدشما از کدام قشر جامعه هستید؟

Loading ... Loading ...

امام کاظم.ع

ابوالحسن موسى بن جعفر علیه السلام به سال ۱۲۸ و بقولى در ۱۲۹ در ابواء (منزلى است میان مکه و مدینه ) متولد شد و در ششم ماه رجب سال ۱۸۳ به سن ۵۴ سالگى به شهادت رسید ، وفاتش در بغداد. در زندان سندى بن شاهک بوده و هارون الرشید آن حضرت را در بیستم شوال سال ۱۷۹ از مدینه بیرون کرد، و هارون در ماه رمضان زمانى که از عمره باز مى گشت و امام نزد عیسى بن جعفر زندانى کرد، باز او را به بغداد فرستاد و نزد سندى بن شاهک زندانى کرد، آن حضرت در زندان سندى در بغداد به شهادت رسید و در قبرستان قریش به خاک سپرده شد. مادرش ام ولد و نامش حمیده بود.
پدر عیسى بن عبدالرحمن گوید: ابن عکاشه خدمت امام باقر علیه السلام آمد و امام صادق علیه السلام نزدش ایستاده بود، قدرى انگور برایش آوردند، حضرت فرمود: پیرمرد سالخورده و کودک خردسال انگور را دانه دانه مى خورد و کسى که مى ترسد سیر نشود، سه و چهار دانه مى خوردند و تو دو دانه دو دانه بخور که مستحب است .
سپس ابن عکاشه به امام باقر علیه السلام عرض کرد: چرا براى ابو عبداللّه (امام صادق علیه السلام ) زن نمى گیرید؟ او که به سن ازدواج رسیده است .
امام باقر علیه السلام که در برابرش کیسه پول سر به مهرى بود، فرمود: به زودى برده فروشى از اهل بربر مى آید و در دار میمون منزل مى کند با این که کیسه پول ، دخترى برده برایش مى خریم ، مدتى گذشت تا آنکه ما روزى خدمت امام باقر علیه السلام رسیدیم ، بما فرمود: مى خواهید بشما خبر دهم از آن برده فروشى که بشما گفتم ، آمده است ؟ بروید و با این کیسه پول از او دخترى بخرید.
ما نزد برده فروش آمدیم : او گفت : هر چه داشتم فروختم مگر دو دخترک بیمار که یکى آنها از دیگرى بهتر است (امید بهبودیش بیشتر است ) گفتیم : آنها را بیاور تا ببینیم ، چون آورد، گفتیم : این نیکوتر را (نزدیک بهبودى را) چند مى فروشى ؟ گفت به هفتاد اشرفى ، گفتیم احسان کن (تخفیفى بده ) گفت : از ۷۰ اشرفى کمتر نمى دهم . گفتیم : او را به همین کیسه پول مى خریم هر چه بود، ما نمى دانیم در آن چقدر است مردى که سر و ریش سفیدى داشت نزد او بود، گفت : باز کنید و بشمارید، برده فروش گفت : باز نکنید زیرا اگر از ۷۰ اشرفى دوجو  کمتر باشد نمى فرشم ، پیرمرد گفت : نزدیک بیائید، ما نزدیکش رفتیم و مهر کسیه را باز کردیم و اشرفى ها را شمردیم ، بى کم و زیاد ۷۰ اشرفى بود، دختر را تحویل گرفتیم و نزد امام باقر علیه السلام بردیم ، جعفر علیه السلام نزدش ایستاده بود.
امام باقر علیه السلام سرگذشت ما را بخود ما خبر داد، سپس خدا را سپاس و ستایش کرد و به دختر فرمود: نامت چیست ؟ گفت : حمیده ، فرمود: حمیده باشى در دنیا و محموده باشى در آخرت ، بگو بدانم دوشیزه هستى یا بیوه ؟ گفت : دوشیزه ام ، فرمود: چگونه تو دوشیزه ئى ، در صورتى که هر دخترى که دست برده فروشان افتد خرابش مى کنند؟ دختر گفت : او نزد من مى آمد و در وضعى که شوهر با زنش مى نشیند مى نشست ، ولى خدا مرد سر و ریش سفیدى را بر او مسلط مى کرد و او را چندان سیلى میزد که از نزد من بر مى خاست ، او چند بار با من چنین کرد و پیرمرد هم چند بار با او چنان کرد، سپس ‍ فرمود: اى جعفر این دختر را نزد خود بر و بهترین شخص روى زمین ، یعنى موسى بن جعفر علیهماالسلام از او متولد شد

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۳۸۴ روایت ۱


امام صادق علیه السلام فرمود: حمیده از پلیدیها پاکست مانند شمش ‍ طلا، فرشتگان همواره او را نگهدارى کردند تا به من رسید بجهت کرامتى که خدا نسبت به من و حجت پس از من فرمود

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۳۸۷ روایت ۲


ابو خالد ربالى گوید: چون موسى بن جعفر علیه السلام را در نخستین بار نزد مهدى عباسى مى بردند در زباله منزل کرد، من با او سخن مى گفتم . حضرت مرا اندوهگین دید. اى ابا خالد چرا ترا اندوهگین مى بینم ؟ گفتم : چگونه اندوهگین نباشم ، در صورتیکه شما را بسوى این طغیانگر مى برند و نمى دانم چه بسرت مى آید.
فرمود: مرا باکى نیست ، چون فلان ماه و فلان روز رسد، در سر یک میلى خود را به من برسان ، پس از آن ، من کارى جز شمردن ماهها و روزها نداشتم تا آنروز (که امام فرموده بود) فرا رسید. خود را بسر یک میلى رسانیدم و آنجا بودم تا نزدیک بود خورشید غروب کند، شیطان در دلم وسوسه کرد و ترسیدم در آنچه امام فرموده شک کنم . که ناگاه یک سیاهى را دیدم از طرف عراق پیش مى آید، من به پیشوازشان رفتم . دیدم حضرت ابوالحسن (موسى بن جعفر) علیه السلام در جلو قافله بر استرى سوار است . به من فرمود: آهاى ابا خالد (باز هم بگو اى ابا خالد!) عرض کردم : لبیک یا ابن رسول اللّه فرمود: شک نکن ، زیرا شیطان دوست دارد که تو شک کنى ، من عرض کردم : خدا را شکر که شما را از چنگ آنها خلاص کرد، فرمود: مرا بار دیگر بسوى آنها بازگشتى است که از چنگشان خلاص نشوم (و در زندان سندى بن شاهک جان سپارم ).

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۳۸۷ روایت ۳


یعقوب بن جعفر بن ابراهیم گوید: خدمت موسى بن جعفر علیه السلام بودم که مردى نصرانى نزد آن حضرت آمد، مادر عریض (وادى مدینه ) بودیم ، نصرانى عرض کرد: من از شهرى دور و سفرى پر مشقت نزد شما آمده ام ، و ۳۰ سالست که از پروردگارم درخواست مى کنم که مرا به بهترین دینها و بسوى بهترین و داناترین بندگان خود هدایت کند، تا آنکه شخصى در خواب من آمد و مردى را که در علیاء دمشق است به من معرفى کرد.
من نزدش رفتم و با او سخن گفتم ، او گفت : من از تمام همکیشان خود داناترم ولى از من داناتر هم هست : من گفتم : مرا به کسى که از او داناتر است رهبرى کن ، زیرا مسافرت براى من دشوار و سنگین نیست من تمام انجیل و مزامیر داود و چهار سفر از تورات و ظاهر تمام قرآن را خوانده ام .
دانشمند به من گفت : اگر علم نصرانیت را مى خواهى ، من از تمام عرب و عجم به آن داناترم ، و اگر علم یهودیت خواهى باطلى بن شرحبیل سامرى در این زمان داناترین مردمست . و اگر علم اسلام و تورات و انجیل و زبور و کتاب هود و هر کتابى که بر هر پیغمبرى در زمان تو و زمانهاى دیگر نازل شده و هر خبرى که از آسمان نازل شده که کسى آن را دانسته یا ندانسته و در آنست بیان هر چیز و شفاء براى جهانیان و رحمت براى رحمت جو و مایه بصیرت کسى که خدا خیر او را خواهد و انس با حق است ، اگر چنین شخصى را مى خواهى ترا بسویش رهبرى کنم ، اگر توانى با پایت نزدش برو و اگر نتوانى با سر زانو و اگر نتوانى با کشیدن نشیمنگاه و اگر نتوانى با چهره به زمین کشیدن .
گفتم : نه ، بلکه من با تن و مال خود توانائى مسافرت دارم ، گفت : فورى برو به یثرب ، گفتم : یثرب ، گفتم : یثرب را نمى شناسم ، گفت برو تا برسى به مدینه پیغمبرى که در عرب مبعوث شده و او همان پیغمبر عربى هاشمى است ، چون وارد مدینه شدى قبیله بنى غنم بن مالک بن حجار را بپرس که نزدیک در مسجد مدینه است و خود را به هیئت و زیور نصرانیت درآور، زیرا والى مدینه بر آنها (موسى بن جعفر و شیعیانش که ترا نزدشان مى فرستم ) سختگیر است و خلیفه سختگیرتر آنگاه نشانى بنى عمر و بن مبذول را که در بقیع زبیر  بگیر، و سپس بپرس ‍ موسى بن جعفر کیست و منزلش کجاست و آیا بسفر رفته یا حاضر است اگر بسفر رفته بود، نزدش برو که مسافرت او از راهى که (اکنون ) به سویش مى روى نزدیکتر است ، آنگاه به او خبر ده که مطران علیاى غوطه دمشق مرا بسوى تو رهبرى کرده و او سلام بسیارت مى رساند و مى گوید: من با پروردگار خود بسیار مناجات مى کنم و از او مى خواهم که مرا بدست شما مسلمان کند.
مرد نصرانى ایستاده و به عصاى خود تکیه کرده ، این داستان را (که در خواب دیده بود) بیان کرد سپس گفت : آقاى من اگر به من ! اجازه دهى تکفیر  کنم و بنشینم . فرمود: اجازه مى دهم که بنشینى ولى اجازه نمى دهم که تکفیر کنى ، پس بنشست و کلاه نصرانیت از سر بگرفت . آنگاه عرضکرد: قربانت . به من اجازه سخن میدهى ؟ فرمود: آرى . تو فقط براى آن آمده ئى .
نصرانى گفت : جواب سلام رفیقم (مطران ) را بده ، مگر شما جواب سلام نمیدهى ؟ امام فرمود: جواب رفیقت این است که خدا هدایتش ‍ کند، و اما سلام زمانى است که بدین ما در آید.
نصرانى گفت : اءصلحک اللّه من اکنون از شما سؤ ال مى کنم فرمود، بپرس .
گفت : به من خبر ده از کتاب خداى تعالى که آن را بر محمد نازل کرده و بدان سخن گفته و آن را به آنچه باید معرفى کرده و فرموده : ((حم سوگند بکتاب روشن که آن را در شبى مبارک نازل کرده ایم که ما بیم دهنده ایم ، در آن شب هر امر محکمى را فیصل دهند ۴ سوره ۴۴ )) تفسیر باطنى این آیات چیست ؟.
فرمود: اما حم محمد صلى للّه علیه و آله است و آن در کتابى است که بر هود نازل گشته و از حروفش کاسته شده (یعنى در کتاب هود از محمد به حم تعبیر شده و دو حرف م د آن ، از نظر تخفیف یا جهت دیگرى افتاده است ) و اما کتاب روشن امیرالمؤ منین على علیه السلام است ، و اما شب مبارک فاطمه علیها السلام است ، و اما اینکه فرماید: ((در آن شب هر امر محکمى را فیصل دهند)) یعنى آن فاطمه خیر بسیارى زاید و بیرون دهد و آن مردى حکیم و مردى حکیم و مردى حکیم است (یعنى امام حسن و امام حسین و زین العابدین علیهم السلام اند و امامان دیگر هم باینها عطف مى شوند).
مرد نصرانى گفت : اولین و آخرین این مردان را معرفى کن ، فرمود: اوصاف به یکدیگر شباهت دارند (و ممکن نیست شخصى را با بیان اوصافش کاملا مشخص و ممتاز ساخت ) ولى من سومى آن قوم (یعنى امام حسین علیه السلام ) را براى تو معرفى مى کنم که چه کسى از نسل او ظاهر مى شود. (مقصود حضرت قائم علیه السلام است ) و اوصاف او در کتابهائى که بر شما نازل شده هست ، اگر تغییرش نداده و تحریفش ‍ نکنید و کفر نورزید ولى از قدیم این کار را کرده اید.
نصرانى گفت : من آنچه را مى دانم از شما پنهان نکنم و بشما دروغ نگویم (شما را تکذیب نکنم ) و شما راست و دروغ گفتار مرا مى دانید، بخدا سوگند که خدا از فضل و نعمت خود بشما بخشى عطا کرده که بخاطر هیچکس خطور نکند و کسى نتواند پنهانش کند، و کسى هر چند دروغگو هم باشد، نسبت به آن دروغ نتواند گفت ، هر چه من در این باره گویم حق است و درست و چنانست که بیان فرمودى . (آنچه فرمودى درست است و مطابق واقع ).
موسى بن جعفر علیه السلام فرمود: هم اکنون بتو خبرى هم که آن را جز اندکى از خوانندگان کتب (آسمانى ) ندانند: به من بگو اسم مادر مریم چه بود.؟ و در چه روزى (روح عیسى ) در شکم او دمیده شد؟ و در چه ساعت روزى مریم عیسى علیه السلام را زائید؟ و در چه ساعت از روز بود؟ نصرانى گفت : نمى دانم موسى بن جعفر علیه السلام فرمود: اما مادر مریم نامش مرثا بود که در لغت عربى وهیبه مى باشد و اما روزى که مریم باردار گشت روز جمعه هنگام ظهر بود و آن روزى بود که روح الامین (جبرئیل ) از آسمان فرود آمد، و براى مسلمین عیدى مهمتر از آن نیست . خداى تبارک و تعالى و محمد صلى للّه علیه و آله آن روز را بزرگ دانسته و دستور داده که عیدش قرار دهند و آن روز جمعه است و اما روزى که مریم زائید سه شنبه بود، در چهار ساعت و نیم از روز بر آمده .
سپس فرمود: نهرى را که مریم عیسى را در کنار آن زائید مى دانى کدام نهر بود؟ نه ، فرمود: آن نهر فراتست که درختان انگور و خرما در کنار آنست و هیچ نهرى از لحاظ درختان انگور و خرما با فرات برابر نیست . و اما روزى که زبان مریم بسته شد و قیدوس (پادشاه یهود آن زمان ) فرزندان و پیروان خود را طلبید تا او را یارى کنند و آل عمران را بیرون برد تا به مریم بنگرند، و آنها آنچه را خدا در کتاب تو (انجیل ) و کتاب ما (قرآن ) بیان کرده ، گفتند، فهمیده ئى ؟ گفت : آرى ، همین امروز خوانده ام فرمود: بنابراین از این مجلس برنخیزى تا خدا ترا هدایت کند.
نصرانى گفت : اسم مادر من بلغت سریانى و عربى چیست ؟ حضرت فرمود: اسم مادر تو بلغت سریانى عنقالیه است و اسم مادر پدرت عنقوره بوده است . و اما اسم مادرت بلغت عربى هومیه است و نام پدرت عبدالمسیح است و بلغت عربى عبداللّه مى شود، زیرا مسیح را عبدى نیست ، عرض کرد: راست گفتى و احسان کردى (که آنچه را هم نپرسیدم جواب گفتى ).
اسم جدم چیست ؟ فرمود: اسم جدت جبرئیل بود و من او را در این مجلس عبدالرحمن نامیدم .
نصرانى گفت : ولى او مسلمان بود، موسى بن جعفر علیه السلام فرمود: آرى و شهید هم گردید، زیرا لشکرى از اهل شام ناگهان به منزلش ‍ ریختند و او را کشتند.
نصرانى گفت : نام من پیش از آنکه کنیه خود را تعیین کنم چه بود؟ فرمود: نام تو عبدالصلیب بود، عرض کرد: شما چه نامى به من مى دهى ؟ فرمود: من ترا عبداللّه نام مى گذارم .
نصرانى گفت : من هم ایمان بخداى بزرگ آوردم و گواهى دهم که شایسته پرستشى جز خداى یگانه بى شریک نیست و او یکتا و مورد نیاز مخلوقست ، او نه چنانست که نصارى وصفش کنند (که مسیح را پسر یا شریک یا متحد با او دانند) و نه چنانست که یهود معرفیش نمایند (تکه جسمش دانند و عزیز را پسرش خوانند) و هیچ گونه شرکى نسبت به وى راه ندارد و گواهى دهم که محمد بنده و فرستاده اوست ، که او را بحق فرستاده است و او حق را براى اهلش آشکار ساخت و اهل باطل در کورى و گمراهى بماندند، و او فرستاده خدا بود بسوى تمام مردم از سرخ پوست و سیاه پوست و همه نسبت به او یکسان بودند، گروهى بینا شدند و هدایت یافتند و اهل باطل در کورى بماندند و آنچه ادعا مى کردند، از دست بدادند و گواهى دهم که ولى و جانشین او حکمت وى را بیان کرد و پیغمبران پیش از او بحکمت کامل و رسا گویا بودند و در فرمانبرى خدا تشریک مساعى کردند و از باطل و اهل باطل و پلیدى و اهل پلیدى دورى گزیدند و گمراهى را کنار گذاشتند و خدا هم ایشان را بفرمانبردارى خود یارى کرد و از گناه بازشان داشت .
ایشان اولیاء خدا و یاران دین بودند، مردم را بکار خیر ترغیب نموده و امر مى فرمودند، من بخردسال و بزرگسالشان و بهر کس از آنها که یاد کردم و یاد نکردم ایمان آوردم و بخداى تبارک و تعالى که پروردگار جهانیانست ایمان آوردم . سپس زنار و صلیب طلائى را که بگردن داشت برید و بشکست و گفت : بفرما زکوتم را بچه مصرفى رسانم ؟ فرمود: در اینجا برادرى دارى که هم کیش تو است و از قوم خودت از قبیله قیس بن ثعلبه مى باشد، و او هم مانند تو در نعمت (اسلام ) است ، با یکدیگر مواسات و همسایگى کنید و من از حق اسلامى شما دریغ نخواهم کرد.
او گفت : اصلحک الله بخدا که من ثروتمندم و در محل خود ۳۰۰ اسب نر و ماده و هزار شتر دارم و حق شما در مال من بیش از حق من است بگردن شما. امام فرمود: تو آزاده شده خدا و رسولش هستى و نسب و نژاد بحال خود باقیست .
سپس او مسلمانى نیکو شد و از قبیله بنى فهر زنى گرفت و امام کاظم علیه السلام از صدقه على بن ابیطالب ۵۰ دینار مهرش داد و براى او نوکر گرفت و منزلش داد و در آنجا بود تا امام کاظم علیه السلام را از مدینه بیرون بردند و او ۲۸ شب پس از بیرون بردن حضرت در گذشت

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۳۸۸ روایت ۴


ادامه دارد

تصویر زیر کلیک نمایید

کلیک کنید تا به صفحه مورد نظر بروید

آرشیو سایت

بازدید سایت

افراد آنلاین : 4
تعداد کل مطالب : 446
بازدید امروز : 423
بازدید دیروز : 445
بازدید کل : 19981993