موضوعات سایت

برای تعجیل در فرج

من درهمه حـال از احوال پیـروانم آگاهم.امـام زمان(عج).

Loading ... Loading ...

ارزشیابی سایت

ارزیابی شما از سایت

Loading ... Loading ...

ورودی های سایت

برای ارزشیابی سایت،بفرماییدشما از کدام قشر جامعه هستید؟

Loading ... Loading ...

امام صادق .ع

امام صادق علیه السلام در سال ۸۳ متولد شد و در ماه شوال سال ۱۴۸ در گذشت و ۶۵ سال داشت و در قبرستان بقیع که پدرش و جدش و حسن بن على علیهم السلام مدفون بودند. بخاک سپرده شد، مادرش ام فروه دختر قاسم بن محمد بن ابى بکر است و مادر ام فروه اسماء دختر عبدالرحمن بن ابى بکر است .
امام صادق علیه السلام فرمود: سعید بن مسیب و قاسم بن محمد بن ابى بکر و ابو خالد کابلى از موثقین اصحاب على بن الحسین علیهماالسلام بودند، و مادر من (دختر همین قاسم ) با ایمان و تقوى و نیکوکار بود و خدا هم نیکوکاران را دوست دارد.
مادرم گفت که پدرم باو فرمود: اى ام فروه ! من در هر شبانه روز هزار بار براى گنهکاران از شیعیانم خدا را مى خواهم (و آمرزش مى خواهم ) زیرا ما با دانائى بثواب و پاداش بر مصیباتى که بما وارد مى شود صبر مى کنیم ولى آنها بر آنچه نمى دانند صبر مى کنند

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۳۷۷ روایت ۱


مفضل بن عمر گوید: ابو جعفر منصور (خلیفه عباسى ) بحسن بن زید که از طرف او والى مکه و مدینه بود، پیغام داد که : خانه جعفر بن محمد را بسوزان ، او بخانه امام آتش افکند و بدر خانه و راه رو سرایت کرد، امام صادق علیه السلام بیرون آمد و در میان آتش گام برداشته راه مى رفت و مى فرمود: منم پسر اءعراق الثرى منم پسر ابراهیم خلیل اللّه (که آتش ‍ نمرود بر او سرد و سلامت گشت ).

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۳۷۸ روایت ۲


رفید غلام یزیدبن عمروبن هبیره گوید: ابن هبیره بر من غضب کرد و قسم خورد که مرا بکشد من از او گریختم و بامام صادق علیه السلام پناهنده شدم و گزارش خود را به حضرت بیان کردم ، امام به من فرمود: برو او را از جانب من سلام برسان و به او بگو: من غلامت رفید را پناه دادم ، با خشم خود به او آسیبى مرسان ، به حضرت عرض کردم : قربانت گردم او اهل شامست و عقیده پلید دارد، فرمود: چنانکه بتو مى گویم نزدش برو، من راه را در پیش گرفتم : چون به بیابانى رسیدم ، مرد عربى به من رو آورد و گفت کجا مى روى ؟ من چهره مردى که کشته شود در تو مى بینم ، آنگاه گفت : دستت را بیرون کن ، چون بیرون کردم ، گفت : دست مردى است که کشته مى شود، سپس گفت : پایت را نشان ده ، چون نشان دادم ، گفت پاى مردى است که کشته مى شود، باز گفت : تنت را ببینم ، چون تنم را دید، گفت : تن مردى است که کشته شود آنگاه گفت : زبانت را بیرون کن ، چون بیرون آوردم ، گفت : برو که باکى بر تو نیست ، زیرا در زبان تو پیغامى است که اگر آن را بکوههاى استوار رسانى ، مطیع تو شوند.
پس بیامدم تا در خانه ابن هبیره رسیدم ، اجازه خواستم ، چون وارد شدم : گفت : خیانتکار با پاى خود نزد تو آمد. غلام ! زود سفره چرمى و شمشیر را بیاور، و دستور داد شانه و سر مرا بستند و جلاد بالاى سرم ایستاد تا گردنم بزند.
من گفتم : اى امیر! تو که با جبر و زور، بر من دست نیافتى ، بلکه با پاى خود پیش تو آمدم ، من پیغامى دارم که مى خواهم بتو باز گویم ، سپس ‍ خود دانى ، گفت بگو: گفتم مجلس را خلوت کن ، او بحاضرین دستور داد بیرون رفتند، گفتم : جعفر بن محمد بتو سلام مى رساند و مى گوید: من غلامت رفید را پناه دادم ، با خشم خود به او آسیبى مرسان ، گفت : ترا بخدا جعفر بن محمد بتو چنین گفت و به من سلام رسانید؟!! من برایش ‍ قسم خوردم ، او تا سه بار سخنش را تکرار کرد.
سپس شانه هاى مرا باز کرد و گفت ، من باین قناعت نمى کنم و از تو خرسند نمى شوم ، جز اینکه همان کار که با تو کردم با من بکنى ، گفتم : دست من باین کار دراز نمى شود و بخود اجازه نمى دهم ، گفت : بخدا که من جز بآن قانع نشوم ، پس من هم چنانکه بسرم آورد، بسرش آوردم ، و بازش کردم ، او مهر خود را به من داد و گفت : تو اختیاردار کارهاى من هستى ، هر گونه خواهى رفتار کن

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۳۷۹ روایت ۳


یونس بن ظبیان و مفضل بن عمر و ابوسلمه سراج و حسین بن ثویر بن ابى فاخته نزد امام صادق علیه السلام بودند، حضرت فرمود: خزانه هاى زمین و کلیدهایش نزد ماست ، اگر من بخواهم با یک پایم بزمین اشاره کنم و بگویم هر چه طلا دارى بیرون بیار بیرون آورد. آنگاه با یک پایش ‍ اشاره کرد و روى زمین خطى کشید زمین شکافته شد، سپس با دست اشاره کرد و شمش طلائى باندازه یکوجب بیرون آورد و فرمود خوب بنگرید، چون نگاه کردیم ، شمشهاى بسیارى روى هم دیدیم که مى درخشید، یکى از ما به حضرت عرض کرد: قربانت ، بشما چه چیزها عطا شده ؟ در صورتى که شیعیانتان محتاجند؟!! فرمود: همانا خدا دنیا و آخرت را براى ما و شیعیان ما جمع کند و آنها را ببهشت پر نعمت در آورد، و دشمن ما را بدوزخ برداصول کافى جلد ۲ صفحه ۳۸۰ روایت ۴


ابو بصیر گوید: من همسایه اى داشتم که پیر و سلطانى بود و (از راه رشوه و غصب و حرام ) مالى بدست آورده بود، مجلسى براى زنان آوازه خوان آماده مى ساخت و همگى نزدش انجمن مى کردند، خودش هم مى نوشید. من بارها بخودش شکایت بردم و گله کردم ، ولى او دست برنداشت ، چون پافشارى زیاد کردم ، به من گفت : من مردى گرفتارم و تو مردى هستى برکنار و یا عافیت ، اگر حال مرا بصاحبت (امام صادق علیه السلام ) عرضه کنى ، امیدوارم خدا مرا هم بوسیله تو نجات بخشد، گفتار او در دلم تاءثیر کرد، چون خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم ، حال او را بیان کردم ، حضرت به من فرمود: چون بکوفه باز گردى ، نزد تو آید به او بگو جعفر بن محمد گوید: تو آنچه را بر سرش هستى واگذار، من بهشت را از خدا براى او ضمانت مى کنم .
چون بکوفه باز گشتم ، او و دیگران نزد من آمدند، من او را نزد خود نگاه داشتم تا منزل خلوت شد آنگاه به او گفتم : اى مرد من حال ترا به حضرت ابى عبداللّه ، جعفر بن محمد، امام صادق علیه السلام عرض ‍ کردم به من فرمود: چون بکوفه باز گشتى نزد تو آید، به او بگو جعفربن محمد مى گوید: آنچه را بر سرش هستى واگذار، من بهشت را از خدا براى تو ضمانت مى کنم ، او گریست و گفت : ترا بخدا امام صادق علیه السلام بتو چنین گفت ؟ من سوگند یاد کردم که او به من چنین گفت ، گفت ترا بس است (یعنى همین اندازه بر عهده تو بود و باقى بر عهده من ) سپس برفت و بعد از چند روز نزد من فرستاد و مرا بخواست ، چون برفتم دیدم پشت در خانه خود برهنه نشسته است ، به من گفت : ابا بصیر! هر چه در منزل داشتم بیرون کردم (بصاحبانش رسانیدم و در راه خدا دادم حتى لباسهایم را) و اکنون چنانم که مى بینى .
ابو بصیر گوید: من نزد دوستانم رفتم و پوشاکى برایش گرد آوردم ، چند روز دیگر گذشت ، دنبالم فرستاد که من بیمارم ، نزد من بیا، من نزدش ‍ رفتم و براى معالجه او در رفت و آمد بودم تا مرگش فرا رسید، براى ما وفا کرد (امام صادق علیه السلام بضمانت خود وفا کرد) و سپس در گذشت رحمت خدا بر او باد.
چون حج گزاردم نزد امام صادق علیه السلام رسیدم و اجازه خواستم ، چون خدمتش رفتم ، هنوز یک پایم در صحن خانه و یک پایم در راه رو بود که از داخل اتاق بى آنکه چیزى بگویم ، فرمود: اى ابا بصیر اما براى رفیقت وفا کردیم

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۳۸۱ روایت ۵


صفوان بن یحیى گوید: جعفر بن محمد بن اشعث به من گفت : مى دانى سبب وارد شدن ما در مذهب تشیع و شناسائى ما بآن چه بود، با آنکه نزد ما هیچ یادى از آن نبود و بآنچه مردم (شیعیان ) داشتند، ما معرفت نداشتیم ؟ گفتم : داستانش چیست ؟ گفت : ابو جعفر ابوالدوانیق (یعنى منصور دوانیقى دومین خلیفه عباسى ودانق یکدانگ درهم است که تقریبا یک پشیز مى شود و آن لقب را مردم از نظر خست و بخلش به او دادند، زیرا براى کندن نهر کوفه از مردم سرى یکدانق گرفت ) بپدرم ابو محمد بن اشعث گفت : اى محمد! مردى خردمند برایم بجو که بتواند از جانب من پرداخت کند. پدرم گفت : او رابرایت یافته ام او فلان شخص ‍ پسر مهاجر است که دائى من است ، گفت : نزد منش بیاور، من دائیم را نزد او بردم ، ابو جعفر به او گفت : اى پسر مهاجر! این پول را بگیر و بمدینه بر، نزد عبداللّه بن حسن بن حسن و جماعتى از خاندانش که جعفر بن محمد همه میان آنهاست ، و بآنها بگو: من مردى غریب و از اهل خراسانم که گروهى از شیعیان شما در آنجایند و این پول را براى شما فرستاده اند، و به هر یک از آنها پول بده و چنین و چنان شرط کن (یعنى بگو بشرط اینکه بر خلیفه بشورید و قیام کنید، ما پشتیبان شما هستیم و نظیر این سخنان ) چون پولها را گرفتند، بگو من فرستاده و پیغام آورم ، دوست دارم رسیدى از دستخط شما داشته باشم .
پسر مهاجر پولها را گرفت و بمدینه رفت ، سپس نزد ابوالدوانیق باز گشت ، محمد بن اشعث هم نزد او بود خلیفه گفت : چه خبر آوردى ؟ گفت : نزد آنها رفتم (و پولها را پرداختم ) این رسیدهائى است که بخط خودشان نوشته اند، غیر از جعفر بن محمد که من نزدش رفتم ، او در مسجد پیغمبر صلى للّه علیه و آله نماز مى گزارد پشت سرش نشستم و گفتم هستم تا نمازش را تمام کند، آنگاه آنچه باصحابش گفتم ، به او باز خواهم گفت ، او شتاب کرد و نمازش را بپایان رسانید و متوجه من شد و فرمود: اى مرد! از خدا پروا کن و اهل بیت محمد را مفریب که آنها بدولت بنى مروان سابقه نزدیکى دارند و (چون از آنها ستم بسیار دیده اند) همگى محتاج و نیازمندند (پول ترا قبول مى کنند و گرفتار مى شوند) من گفتم : موضوع چیست ؟ اءصلحک اللّه ؟ او سرش را نزدیک من آورد و آنچه میان من و تو رفته بود، باز گفت ، مثل اینکه سومى ما بوده .
ابو جعفر دوانیقى گفت : اى پسر مهاجر! هیچ اهل بیت پیغمبرى نباشد، جز آنکه محدثى در میان آنهاست ، محدث خاندان ما در این زمان جعفر بن محمد است . این بود دلیلى که سبب عقیده ما باین مذهب (تشیع ) گشت

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۳۸۱ روایت ۶


ادامه دارد

تصویر زیر کلیک نمایید

کلیک کنید تا به صفحه مورد نظر بروید

آرشیو سایت

بازدید سایت

افراد آنلاین : 3
تعداد کل مطالب : 446
بازدید امروز : 421
بازدید دیروز : 445
بازدید کل : 19981991