موضوعات سایت

برای تعجیل در فرج

من درهمه حـال از احوال پیـروانم آگاهم.امـام زمان(عج).

Loading ... Loading ...

ارزشیابی سایت

ارزیابی شما از سایت

Loading ... Loading ...

ورودی های سایت

برای ارزشیابی سایت،بفرماییدشما از کدام قشر جامعه هستید؟

Loading ... Loading ...

حضرت علی .ع

امیر المؤ منین علیه السلام سى سال بعد از عام الفیل متولد شد شب یکشنبه ۲۱ ماه رمضان سال چهل هجرى کشته شد و ۶۳ سال عمرش ‍ بود، بعد از وفات پیغمبر صلى الله علیه و آله ۳۰ سال زنده بود و مادرش ‍ فاطمه دختر اسد بن هاشم بن عبد منافست و على نخستین هاشمى نسبى است که از دو طرف بهاشم مى رسد …یعنى پدر و مادرش هر دو از اولاد هاشم بودند


امام صادق علیه السلام فرمود:

فاطمه بنت اسد نزد ابوطالب آمد تا او را بولادت پیغمبر صلى الله علیه و آله مژده دهد، ابوطالب گفت : یک سبت صبر کن ، من هم تو را به شخصى مانند او غیر از مقام نبوت مژده خواهم داد، امام صادق علیه السلام فرمود: سبت ۳۰ سال است و فاصله میان پیغمبر صلى الله علیه و آله و امیرالمؤ منین علیه السلام سى سال بود.

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۳۴۷ روایت ۱


امام صادق علیه السلام فرمود:

فاطمه بنت اسد مادر امیرالمؤ منین نخستین زنى بود که پیاده از مکه بمدینه بسوى پیغمبر (ص ) مهاجرت کرد و از همه مردم نسبت به پیغمبر مهربانتر بود، از پیغمبر شنید که مى فرمود: مردم در روز قیامت برهنه مادر زاد محشور شوند، پس گفت : واى از این رسوائى ! پیغمبر صلى الله علیه و آله به او فرمود: من از خدا مى خواهم که ترا با لباس محشور کند، و نیز از آن حضرت شنید که فشار قبر را یاد آور مى شد. فاطمه گفت : واى از ناتوانى ! پیغمبر صلى الله علیه و آله باو فرمود: من از خدا مى خواهم که تو را در آنجا آسوده دارد. روزى برسولخدا صلى الله علیه و آله عرضکرد: من مى خواهم این کنیز خود را آزاد کنم ، حضرت باو فرمود: اگر چنین کنى ، خدا در برابر هر عضوى از او یک عضو ترا از آتش دوزخ آزاد کند، پس چون بیمار شد، به پیغمبر صلى الله علیه و آله وصیت کرد و سفارش نمود خادمش را آزاد کند و زبانش بند آمده بود، لذا به پیغمبرش اشاره کرد و پیغمبر صلى اللّه علیه وآله وصیتش را پذیرفت . پس روزى پیغمبر نشسته بود که امیرالمؤ منین علیه السلام گریان وارد شد. پیغمبر صلى اللّه علیه وآله باو فرمود: چرا گریه مى کنى ؟ گفت : مادرم فاطمه وفات کرد. پیغمبر صلى اللّه علیه وآله فرمود: بخدا مادر من هم بود، پس با شتاب برخاست تا بر او وارد شد و چون باو نگریست گریان شد. آنگاه بزنها دستور داد غسلش ‍ دهند. و فرمود: چون از غسلش فارغ شدید، کارى نکنید تا بمن خبر دهید، آنها چون فارغ شدند، آنحضرت را آگاه ساختند. رسولخدا صلى اللّه علیه وآله پیراهنى را که در زیر مى پوشید و به بدنش مى چسبید به یکى از آنها داد تا در آن کفش کنند، و به مسلمانان فرمود: هرگاه دیدید من کارى کردم که پیش از این نکرده بودم ، از من بپرسید چرا این کار کردى ؟ چون زنان از غسل و کفش ، به پرداختند، پیغمبر صلى اللّه علیه وآله در آمد و جنازه را روى دوش کشید و همواره زیر جنازه بود تا بقبرش ‍ رسانید، سپس جنازه را گذاشت و خود داخل قبر شد و در آن دراز کشید، آنگاه برخاست و جنازه را با دست خود گرفت و داخل قبر کرد، سپس خم شد و مدتى طولانى با او سر گوشى مى کرد و مى فرمود: پسرت ، پسرت (پسرت ) پس بر خاست و روى قبر را هموار کرد، و باز خود را به روى قبر انداخت و مردم مى شنیدند که مى فرمود: ((لا اله الا الله )) بار خدایا! من او را به تو مى سپارم )) آنگاه مراجعت فرمود. مسلمین عرض کردند: شما را دیدم کارهائى کردید که پیش از این نکرده بودید؛ فرمود: امروز مهربانى ابوطالب را از دست دادم ، فاطمه اگر چیز خوبى نزدش بود، مرا برخود و فرزندانش مقدم مى داشت ، من از روز قیامت یاد کردم و گفتم : مردم برهنه محشور شوند، او گفت : واى از این رسوائى ، من ضامن شدم که خدا او را با لباس محشور کند و از فشار قبر یاد آور شدم . او گفت : واى از ناتوانى ، من ضمانتش کردم که خدا کار گزاریش کند، از این جهت او را در پیراهنم کفن کردم و در قبرش ‍ خوابیدم و سر بگوشش گذاردم و آنچه از او مى پرسیدند تلقینش کردم . چون او را از پروردگارش پرسیدند جواب داد و چون از پیغمبرش ‍ پرسیدند جواب داد اما چون از ولى و امامش پرسیدند، زبانش بلکنت افتاد، من گفتم : پسرت ، پسرت (پسرت ).

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۳۴۷ روایت ۲


مفضل بن عمر گوید شنیدم : امام صادق علیه السلام مى فرمود:

چون رسولخدا صلى الله علیه و آله متولد شد، سفیدى مملکت فارس و کاخهاى شام براى (مادرش ) آمنه ، نمایان شد. فاطمه بنت اسد مادر امیرالمؤ منین خندان و شادان نزد ابوطالب آمد و آنچه را آمنه گفته بود به او خبر داد: ابوطالب گفت : از این تعجب مى کنى همانا تو هم آبستن شوى و وصى و وزیر او را بزائى .

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۳۴۹ روایت ۳


اسید بن صفوان مصاحب رسول خدا صلى الله علیه و آله گوید

روزى که امیرالمؤ منین علیه السلام وفات کرد، گریه شهر را بلرزه در آورد و مردم مانند روز وفات پیغمبر صلى الله علیه و آله دهشت زده شدند، مردى گریان و شتابان و انالله و انا الیه راجعون گویان پیدا شد و مى گفت : امروز خلافت نبوت بریده گشت تا به درخانه اى که امیرالمؤ منین علیه السلام در آن بود ایستاد و گفت : خدایت رحمت کند اى ابوالحسن تو در گرویدن به اسلام از همه مردم پیشتر و در ایمان با اخلاصتر و از نظر یقین محکمتر و از خدا ترسانتر و از همه مردم ، رنجکش تر و رسولخدا صلى الله علیه و آله را حافظتر و نسبت باصحابش امین تر بودى ، مناقبت از همه برتر و سوابقت از همه شریف تر و درجه ات از همه رفیعتر و پیغمبر صلى الله علیه و آله از همه نزدیکتر و از نظر روش و اخلاق و طریقه و کردار به آن حضرت شبیه تر و مقامت شریفتر از همه نزدش گرامیتر بودى .
خدا تو را از جانب اسلام و پیغمبر و مسلمین پاداش خیر دهد، توانا بودى هنگامى که اصحاب پیغمبر ناتوانى کردند، و به میدان آمدى زمانى که خوارى و زبونى از خود نشان دادند و قیام کردى موقعى که سستى ورزیدند، و به روش رسولخدا چسبیدى ، آنگاه که اصحابش ‍ آهنگ انحراف کردند، خلیفه بر حق او بودى ، بى چون و چرا (و به نزاع برنخاستى ) و در برابر زبونى منافقان و خشم کافران و بد آمدن حسودان و خوارى فاسقان ، ناتوانى نشان ندادى . زمانى که همه سست شدند، تو به امر خلافت قیام کردى و چون از سخن گفتن ناتوان شدند، سخن گفتى ، و چون توقیف کردند، در پرتو نور خدا گام برداشتى ، آنگاه از تو پیروى کردند و هدایت یافتند. و تو از همه نرم گوتر و خدا را فرمانبردارتر (عاقبت اندیش تر) و کم سخن تر و درست گوى تر و بزرگ راءى تر و پردلتر و با یقین بیشتر و کردار نیکوتر و به امور آشناتر بودى .
تو به خدا در ابتدا و انتها رئیس و بزرگ دین بودى : ابتدا زمانى بود که مردم پراکنده شدند (بعد از وفات پیغمبر صلى الله علیه و آله ) و انتها زمانى بود که سست شدند (بعد از قتل عثمان ).
براى مؤ منان پدر مهربان بودى زمانى که تحت سرپرستى تو در آمدند، بارهاى گرانى که آنها از کشیدنش ناتوان شدند، بدوش گرفتى و آنچه (را از امور دین ) تباه ساختند محافظت نمودى و آنچه (را از احکام و شرایع ) رها کردند، رعایت فرمودى و زمانى که زبونى کردند (به گرد آوردن دنیا حریص شدند) دامن به کمر زدى بلند گرفتى زمانى که بیتابى کردند و صبر نمودى زمانى که شتاب کردند و هر خونى را که مى خواستند تو گرفتى (براى مسلمین از کفار خونخواهى کردى ) و از برکت تو به خیراتى رسیدند که گمانش را نداشتند، بر کافران عذابى ریزان و رباینده و براى مؤ منان پشتیبان و سنگر بودى ، خدا به همراه نعمتهاى خلافت (مصیبتهایش ) پرواز کردى (آفریده شدى ) و بعطایش ‍ (یعنى عطاى الهى ) کامیاب گشتى و سوابقش را احراز کردى و فضایلش ‍ را بدست آوردى ، شمشیر حجت و دلیلت کند نبود، و دولت منحرف نگشت و بصیرتت ضعیف نشد، هراسان نگشتى و سقوط نکردى .
تو مانند کوه بودى که طوفانش نجنباند و همچنان بودى که پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود: ((در رفاقت و دارائى خویش امانت نگهدارترین مردمست ، و باز چنان بودى که فرمود: از لحاظ بدن ضعف و در انجام امر خداى قوى است ، نزد خود فروتن و نزد خدا عظمت داشتى . در روى زمین بزرگ و نزد مؤ منین شریف بودى ، هیچکس را درباره تو راه عیبجوئى نبود و هیچ گوینده ئى نسبت به تو راه خرده گیرى نداشت (و کسى از تو طمع حق پوشى نداشت ) و براى هیچکس نرمى و مجامله نداشتى ، هر ناتوان و زبونى نزد تو توانا و عزیز بود تا حقش را برایش ‍ بستانى و هر تواناى عزیز، نزدت ناتوان و زبون بود تا حق را از او بستانى و در این موضوع ، خویش دارى و دور اندیشى و راءیت دانش و تصمیم بود، نسبت بهر چه کردى .
و هر آینه راه راست روشن گشت و امر مشکل آسان شد و آتشها خاموش ‍ گشت ، و دین بوسیله تو راست شد و اسلام قوت یافت و امر خدا ظاهر شد، اگر چه کافران دوست نداشتند و اسلام و اهل ایمان از برکت تو پابرجا شد، و بسیار بسیار پیشى گرفتى و جانشینان خود را به رنج بسیار افکندى (زیرا هر چه بکوشند تا از تو پیروى کنند نتوانند) تو بزرگتر از آنى که مصیبتت با گریه جبران شود، مرگ تو در آسمان بزرگ جلوه کرد و مصیبت تو مردم را خرد کرد فانا لله و انا الیه راجعون مابقضاء خدا راضى و نسبت بفرمانش تسلیمیم ، بخدا سوگند مسلمین هرگز کسى را مانند تو از دست ندهند، تو براى مؤ منین پناه و سنگر و مانند کوهى پابرجا و بر کافران خشونت و خشم بودى ، خدا ترا به پیغمبرش برساند و ما را از اجرت محروم نسازد و بعد از تو گمراه نگرداند، مردم همه خاموش بودند تا سخنش تمام شد، او گریست و اصحاب پیغمبر صلى الله علیه و آله گریستند، سپس هر چه جستند او را نیافتند

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۳۵۰ روایت ۴


صفوان جمال گوید

من و عامر و عبدالله بن حذاعه ازدى خدمت امام صادق علیه السلام بودیم عامر بحضرت عرضکرد: قربانت گردم ، مردم گمان مى کنند امیرالمؤ منین علیه السلام در رحبه (میدان کوفه یا جلوخان مسجدش ) دفن شده است ، فرمود: چنین نیست ، عرضکرد: پس کجا دفن شد؟ فرمود: چون وفات نمود، امام حسن علیه السلام او را برداشت و پشت کوفه نزدیک تپه بلند، دست چپ غرى و دست راست حیره آورد و در میان تپه هاى کوچکى که ریگ سفید داشت بخاک سپرد.
راوى گوید: سپس من به آنجا و محلى را فکر کردم که قبر آن حضرتست ، آنگاه خدمت امام آمدم و باو گزارش دادم ، بمن فرمود: درست فهمیدى خدایت رحمت کند تا سه بار

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۳۵۲ روایت ۵


عبدالله بن سنان گوید

عمر بن یزید نزد من آمد و گفت : سوار شو برویم من سوار شدم و همراه ما گشت ، سپس آمدیم تا بغرى رسیدیم و بقبرى برخوردیم ، عمر گفت : فرود آیید که این قبر امیرالمؤ منین است ، گفتیم تو از کجا دانى ؟ گفت : زمانى که امام صادق علیه السلام رد حیره بود، بارها در خدمتش به اینجا آمدم و بمن فرمود: این قبر آن حضرتست

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۳۵۳ روایت ۶


امام صادق علیه السلام فرمود

امیرالمؤ منین علیه السلام دائى هائى در قبیله بنى مخزوم داشت جوانى از آنها خدمتش آمد و عرضکرد: دائى جان ! برادرم مرده و من در مرگش سخت غمگین شده ام ، حضرت باو فرمود: مى خواهى او را ببینى ؟ عرضکرد: آرى ، فرمود قبرش را بمن نشان ده ، پس خارج شد و برد رسولخدا صلى اللّه علیه و آله را به کمربست ، چون نزد قبر رسید، لبهایش به هم مى خورد، سپس با پایش ‍ بقبر او زد، او از قبر بیرون آمد و بزبان فارسى سخن مى گفت ، امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود: مگر وقتى تو مردى از عرب نبودى ؟ گفت : چرا ولى ما به روش فلان و فلان مردیم از این رو زبان ما دگرگون شد

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۳۵۳ روایت ۷


امام باقر علیه السلام فرمود

چون امیرالمؤ منین علیه السلام وفات کرد: حسن بن على علیه السلام در مسجد کوفه به پاخاست و حمد و ثناى خدا گفت و بر پیغمبر صلى للّه علیه و آله درود فرستاد. سپس فرمود: اى مردم در این شب مردى وفات کرد که پیشینیان بر او سبقت نگرفتند و پسینیان باو نرسند. او پرچمدار رسولخدا صلى للّه علیه و آله بود که جبرئیل در طرف راست و مکائیل در طرف چپش بودند. از میدان بر نمى گشت جز اینکه خدا به او فتح و پیروزى مى داد، بخدا که او از مال سفید و سرخ دنیا جز هفتصد درهم که آن هم از عطایش زیاد آمده بود باقى نگذاشت و مى خواست با آن پول خدمتگزارى براى خانواده اش ‍ بخرد، بخدا که او در شبى وفات کرد که یوشع بن نون وصى موسى وفات کرد و همان شبى که عیسى بن مریم به آسمان بالا رفت و همان شبى که قرآن فرود آمد

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۳۵۴ روایت ۸


امام صادق علیه السلام فرمود

چون امیرالمؤ منین علیه السلام را غسل دادند، از جانب خانه صدا آمد که اگر شما جلو تابوت را بگیرید، از گرفتن دنبالش آسوده باشید، و اگر دنبالش را بگیرید از گرفتن جلو آسوده باشید

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۳۵۴ روایت ۹


امام صادق علیه السلام مى فرمود

چون امیرالمؤ منین علیه السلام وفات کرد، امام حسن و امام حسین علهماالسلام با دو مرد دیگر جنازه اش را بیرون بردند، چون از شهر کوفه خارج شدند، کوفه را بدست راست خود قرار دادند و راه جبانه (صحراء، عیدگاه ، گورستان ) را پیش گرفتند تا آن را بغرى رسانیدند، و در آنجا دفنش کردند و قبرش را هموار نموده ، مراجعت کردند

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۳۵۴ روایت ۱۱


امیر المؤ منین علیه السلام سى سال بعد از عام الفیل متولد شد شب یکشنبه ۲۱ ماه رمضان سال چهل هجرى کشته شد و ۶۳ سال عمرش ‍ بود، بعد از وفات پیغمبر صلى الله علیه و آله ۳۰ سال زنده بود و مادرش ‍ فاطمه دختر اسد بن هاشم بن عبد منافست و على نخستین هاشمى نسبى است که از دو طرف بهاشم مى رسد …یعنى پدر و مادرش هر دو از اولاد هاشم بودند


امام صادق علیه السلام فرمود:

فاطمه بنت اسد نزد ابوطالب آمد تا او را بولادت پیغمبر صلى الله علیه و آله مژده دهد، ابوطالب گفت : یک سبت صبر کن ، من هم تو را به شخصى مانند او غیر از مقام نبوت مژده خواهم داد، امام صادق علیه السلام فرمود: سبت ۳۰ سال است و فاصله میان پیغمبر صلى الله علیه و آله و امیرالمؤ منین علیه السلام سى سال بود.

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۳۴۷ روایت ۱


امام صادق علیه السلام فرمود:

فاطمه بنت اسد مادر امیرالمؤ منین نخستین زنى بود که پیاده از مکه بمدینه بسوى پیغمبر (ص ) مهاجرت کرد و از همه مردم نسبت به پیغمبر مهربانتر بود، از پیغمبر شنید که مى فرمود: مردم در روز قیامت برهنه مادر زاد محشور شوند، پس گفت : واى از این رسوائى ! پیغمبر صلى الله علیه و آله به او فرمود: من از خدا مى خواهم که ترا با لباس محشور کند، و نیز از آن حضرت شنید که فشار قبر را یاد آور مى شد. فاطمه گفت : واى از ناتوانى ! پیغمبر صلى الله علیه و آله باو فرمود: من از خدا مى خواهم که تو را در آنجا آسوده دارد. روزى برسولخدا صلى الله علیه و آله عرضکرد: من مى خواهم این کنیز خود را آزاد کنم ، حضرت باو فرمود: اگر چنین کنى ، خدا در برابر هر عضوى از او یک عضو ترا از آتش دوزخ آزاد کند، پس چون بیمار شد، به پیغمبر صلى الله علیه و آله وصیت کرد و سفارش نمود خادمش را آزاد کند و زبانش بند آمده بود، لذا به پیغمبرش اشاره کرد و پیغمبر صلى اللّه علیه وآله وصیتش را پذیرفت . پس روزى پیغمبر نشسته بود که امیرالمؤ منین علیه السلام گریان وارد شد. پیغمبر صلى اللّه علیه وآله باو فرمود: چرا گریه مى کنى ؟ گفت : مادرم فاطمه وفات کرد. پیغمبر صلى اللّه علیه وآله فرمود: بخدا مادر من هم بود، پس با شتاب برخاست تا بر او وارد شد و چون باو نگریست گریان شد. آنگاه بزنها دستور داد غسلش ‍ دهند. و فرمود: چون از غسلش فارغ شدید، کارى نکنید تا بمن خبر دهید، آنها چون فارغ شدند، آنحضرت را آگاه ساختند. رسولخدا صلى اللّه علیه وآله پیراهنى را که در زیر مى پوشید و به بدنش مى چسبید به یکى از آنها داد تا در آن کفش کنند، و به مسلمانان فرمود: هرگاه دیدید من کارى کردم که پیش از این نکرده بودم ، از من بپرسید چرا این کار کردى ؟ چون زنان از غسل و کفش ، به پرداختند، پیغمبر صلى اللّه علیه وآله در آمد و جنازه را روى دوش کشید و همواره زیر جنازه بود تا بقبرش ‍ رسانید، سپس جنازه را گذاشت و خود داخل قبر شد و در آن دراز کشید، آنگاه برخاست و جنازه را با دست خود گرفت و داخل قبر کرد، سپس خم شد و مدتى طولانى با او سر گوشى مى کرد و مى فرمود: پسرت ، پسرت (پسرت ) پس بر خاست و روى قبر را هموار کرد، و باز خود را به روى قبر انداخت و مردم مى شنیدند که مى فرمود: ((لا اله الا الله )) بار خدایا! من او را به تو مى سپارم )) آنگاه مراجعت فرمود. مسلمین عرض کردند: شما را دیدم کارهائى کردید که پیش از این نکرده بودید؛ فرمود: امروز مهربانى ابوطالب را از دست دادم ، فاطمه اگر چیز خوبى نزدش بود، مرا برخود و فرزندانش مقدم مى داشت ، من از روز قیامت یاد کردم و گفتم : مردم برهنه محشور شوند، او گفت : واى از این رسوائى ، من ضامن شدم که خدا او را با لباس محشور کند و از فشار قبر یاد آور شدم . او گفت : واى از ناتوانى ، من ضمانتش کردم که خدا کار گزاریش کند، از این جهت او را در پیراهنم کفن کردم و در قبرش ‍ خوابیدم و سر بگوشش گذاردم و آنچه از او مى پرسیدند تلقینش کردم . چون او را از پروردگارش پرسیدند جواب داد و چون از پیغمبرش ‍ پرسیدند جواب داد اما چون از ولى و امامش پرسیدند، زبانش بلکنت افتاد، من گفتم : پسرت ، پسرت (پسرت ).

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۳۴۷ روایت ۲


مفضل بن عمر گوید شنیدم : امام صادق علیه السلام مى فرمود:

چون رسولخدا صلى الله علیه و آله متولد شد، سفیدى مملکت فارس و کاخهاى شام براى (مادرش ) آمنه ، نمایان شد. فاطمه بنت اسد مادر امیرالمؤ منین خندان و شادان نزد ابوطالب آمد و آنچه را آمنه گفته بود به او خبر داد: ابوطالب گفت : از این تعجب مى کنى همانا تو هم آبستن شوى و وصى و وزیر او را بزائى .

اصول کافى جلد ۲ صفحه ۳۴۹ روایت ۳


ادامه دارد

تصویر زیر کلیک نمایید

کلیک کنید تا به صفحه مورد نظر بروید

آرشیو سایت

بازدید سایت

افراد آنلاین : 4
تعداد کل مطالب : 446
بازدید امروز : 242
بازدید دیروز : 445
بازدید کل : 19981812