آرشیو موضوعی سایت

ثبت بازدید اقشارجامعه

برای ارزشیابی سایت،بفرماییدشما از کدام قشر جامعه هستید؟

Loading ... Loading ...

برای سلامتی امام زما.عج.

من درهمه حـال از احوال پیـروانم آگاهم.امـام زمان(عج).

Loading ... Loading ...

ارزشیابی سایت

ارزیابی شما از سایت

Loading ... Loading ...

اگر انسان در طول زندگى خود، صدها دوست بیابد و بهترین دوستان و یاران را داشته باشد، هیچ یک جاى دوستان دوران کودکى را نمى‏گیرد . دوستى‏هاى کودکانه و رفیقان آن ایام، همیشه در خاطر انسان باقى مى‏مانند و یاد و خاطره آنان، نشاط آفرین و شادى بخش است .
یوسف (ع) آن گاه که به فرمانروایى مصر رسید و بر مسند حکومت و نبوت تکیه زد، روزى یکى از دوستان قدیمى و دوران کودکى‏اش را که از راه دور آمده بود، دید و بسى خوشحال شد . آن دوست، یوسف را به یاد کنعان و آن روزهاى مهر و مهربانى مى‏انداخت. سال‏ها بود که همدیگر را ندیده بودند . یار دیرین، شنیده بود که یوسف به فرمانروایى مصر رسیده است . او نیز براى تجدید خاطرات و دیدار دوست خوبش، راهى مصر شد .
یوسف، او را در کنار خود نشاند و با او مهربانى‏ها کرد . او نیز آنچه از دوستى و محبت در دل داشت، نثار یوسف کرد و گفت: از راهى دور آمده‏ام و شکر خدا را که توفیق یافتم و تو را دیدم . یوسف از آن روزها مى‏گفت و او درباره حوادث زندگى یوسف مى‏پرسید . از ماجراى برادرانش، دوران بردگى‏اش، سال‏هایى که در زندان بود و رویدادهایى که منجر به حکومت یوسف بر مصر شد و …
پس از چندى گفت و گو و احوالپرسى، یوسف (ع) به دوست دیرینش روى کرد و گفت: اکنون که پس از سال‏ها نزد من آمده‏اى و راهى دراز را تا اینجا پیموده‏اى، بگو آیا براى من هدیه‏اى نیز آورده‏اى ؟
دوست قدیمى، شرمنده و خجل سر خود را پایین انداخت .درنگى کرد .سپس سر برداشت و گفت: (( از آن هنگام که عزم دیدارت را کردم، در همین اندیشه بودم که تو را چه آورم که در خور تو باشد. هر چه بیش‏تر فکر مى‏کردم، کم‏تر چیزى را مى‏یافتم که سزاوار تو باشد . مى‏دانستم که از مال دنیا بى‏نیازى و رغبتى به عطایاى دنیوى ندارى. همین سان در اندیشه بودم که ناگاه دانستم که چه باید بیاورم.)) این جملات شوق‏انگیز را گفت و دست در کیسه‏اى کرد که همراهش بود. از میان آن کیسه، آیینه‏اى را بیرون کشید و با دو دست خود، آن را به یوسف تقدیم کرد . در همان حال افزود: پیش خود گفتم تو را جز تو لایق نیست . پس آیینه‏اى آوردم تا در خود بنگرى و جمال و جلالى را که خداوند عطایت کرده، ببینى . این آینه، تو را به تو مى‏نمایاند و این بهترین هدیه به تو است؛ زیرا دیدن روى تو، ارزنده‏ترین ارمغان است و آینه، روى تو را به تو مى‏نمایاند .

حکایت پارسایان

گویند: کافرى از ابراهیم (ع) طعام خواست . ابراهیم گفت: اگر مسلمان شوى، تو را مهمان کنم و طعام دهم . کافر رفت . خداى عزوجل وحى فرستاد که اى ابراهیم!ما هفتاد سال است که این کافر را روزى مى‏دهیم و اگر تو یک شب، او را غذا مى‏دادى و از دین او نمى‏پرسیدى، چه مى‏شد؟
ابراهیم در پى آن کافر رفت و او را باز آورد و طعام داد . کافر گفت: چه شد که از حرف خود، برگشتى و پى من آمدى و برایم سفره گستردى؟ ابراهیم (ع) ماجرا را بازگفت . کافر گفت: (( اگر خداى تو چنین کریم و مهربان است، پس دین خود را بر من عرضه کن تا ایمان بیاورم و مسلمان شوم.)) ?

حکایت پارسایان

روزى، یکى نزد شیخ ابوسعید ابوالخیر آمد و گفت اى شیخ!آمده‏ام تا از اسرار حق، چیزى به من بیاموزى . شیخ گفت: بازگرد تا فردا . آن مرد بازگشت، شیخ بفرمود تا آن روز موشى بگرفتند و در حقه ( جعبه ) بکردند و سر آن محکم ببستند . دیگر روز آن مرد باز آمد و گفت:اى شیخ آنچه دیروز وعده کردى، امروز به جاى آرى. شیخ فرمان داد که آن جعبه را به وى دهند. سپس گفت: ((مبادا که سر این حقه باز کنى .))
مرد حقه را برگرفت و به خانه رفت . در خانه صبر نتوانست کرد و با خود گفت: آیا در این حقه چه سرى از اسرار خدا است؟ هر چند کوشید نتوانست که سر حقه باز نکند . چون سر حقه باز کرد، موشى بیرون جست و برفت . مرد، پیش شیخ آمد و گفت: ((اى شیخ!من از تو سر خداى تعالى‏خواستم، تو موشى به من دادى؟!)) شیخ گفت: ((اى درویش!ما موشى در حقه به تو دادیم، تو پنهان نتوانستى کرد؛ سر خداى را چگونه با تو بگوییم؟

حکایت پارسایان

تصویر زیر کلیک نمایید

کلیک کنید تا به صفحه مورد نظر بروید

احادیث تصادفی

رسول اکرم(ص): اَلصَّبرُ ثَلاثَةٌ: صَبرٌ عِندَ المُصیبَةِ، وَ صَبرٌ عَلَی الطّاعَةِ وَ صَبرٌ عَنِ المَعصیَةِ صبر سه نوع است: صبر در هنگام مصیبت، صبر بر طاعت و صبر بر ترک گناه. کافی ۲/۹۱/۱۵

آرشیو سایت

آمار بازدید سایت

*آنلاین : 2
* بازدید امروز : 128
* بازدیدکل : 19006966
* تعدادنوشته ها : 437
*دیدگاه ها : 179
* کاربران : 30
* افتتاح سایت : 3042 روز